بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بوده ای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفت ای پدر تا من بوده ام ریش گاو بوده ام
با پسر گفت پیری از همدانکای در اطوار کار خود همه دان
خویش را عمری آزمودستیهیچگه ریش گاو بودستی
گفت با وی پسر که ای باباکه بود ریش گاو گو با ما
گفت آن کس که بامداد پگاهمی نهد پا ز کنج خانه به راه
در دلش این هوس که بی رنجییابم امروز رایگان گنجی
چون به اینجا رساند پیر سخنپسرش گفت در جواب که من
بوده ام ریش گاو تا هستمریش گاویست کار پیوستم
نیست جز ریش گاویم کارینیست از ریش گاویم عاری