بخش ۲۶ - حکایت بر سبیل تمثیل
قطره ای از تموج دریادر زمستان فتاد بر صحرا
خویش را منجمد ز شدت بردهستی مستقل توهم کرد
لیکن از هر کسی و هر جاییمی شنید اینکه هست دریای
کرد از موج و شبنم و بارانبر وجودش اقامت برهان
گرچه از روی عقل برهان گفتبود صد شک درون جانش نهفت
آری از سنگلاخ وهم و خیالکس نرسته به پای استدلال
فلسفی عمرها نهاد اساسدانش خویش را ز فکر و قیاس
به کف از بهر وزن کردن آناز قوانین منطقش میزان
تا شناسد صحیح را ز سقیمباز داند ولود را ز عقیم
کرد بسیاری از علوم و فنونحاصل خویشتن به این قانون
ظن او آنکه از گمان رسته ستهمه در بار خود یقین بسته ست
لیکن آندم که بار بگشایدجز متاع گمان برون ناید