بخش ۱۳ - سؤال پسر صاحب جمال از پدر صاحب کمال و جواب وی از آن سؤال
با پدر گفت نازنین پسریکای ز هر نیک و بد تو را خبری
چون نهم ز آستانه بیرون پایشور و غوغا برآید از همه جای
از یمین و یسار اهل نیازدعوی عشق می کنند آغاز
آن یکی آه دردناک زندجیب جان را ز درد چاک زند
وان دگر خون ز دیده افشاندسوز دل ز آب دیده بنشاند
هر یک از درد عشق و سوز جگربه زبان دگر دهند خبر
می ندانم چه صورت انگیزمبا که آمیزم از که پرهیزم
گفت از هر یکی بپرس جداکز جمالم چه ره زده ست تو را
آن یکی گفت ازان رخ سادهرخ به خونم منقش افتاده
وان دگر گفت ازان لب میگونچشم من پر نم است و دل پر خون
وان دگر گفت کان خط نوخیززد خطم بر صحیفه پرهیز
وان دگر گفت کان قد و رفتاربرده است از دلم شکیب و قرار
وان دگر گفت کان خم ابروساخت پشتم ز بار عشق دو تو
وان دگر گفت ازان چه غبغبجان شیرینم آمده ست به لب
وان دگر گفت دانه آن خالدر دلم کشت تخم رنج و ملال
وان دگر گفت ازان دو نرگس مستدل من همچو جام باده شکست
وان دگر گفت معنی بیچوندیدم از پرده صور بیرون
شد دلم مبتلای آن معنیمی دهم جان برای آن معنی
فارغ از زلف و غافل از رویممی ندانم چه چیز می جویم