گنج

بخش ۴۲ - امتحان کردن شاه آن دو غلام را

شاه روزی به اتفاق شکارخیمه بر بیشه زد ز شهر و دیار
زانکه جز در شکار نتوان کردورزش کارزار و جنگ و نبرد
کار ارباب ملک بازی نیستبازی آیین سرفرازی نیست
شغل اهل خرد نه لهو بودور بود سهل بلکه سهو بود
شرزه شیری ز بیشه غره کشیدکه یلان را ز بیم زهره درید
آمد و بر کنار بیشه نشستبر همه رهگذار بیشه ببست
شاه گفتا که وقت شد بی شککه زنم آن دو نقد را به محک
سیم و زر تا نیوفتد به گدازسره از قلب کی شود ممتاز
هر دو را پیش خواند و پیش نشاندسخن شیر پیش ایشان راند
گفت خیزید و سازکار کنیدبا وی آهنگ کارزار کنید