بخش ۳۳ - ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده
شد جوانی ز سالکان طریقبا یکی پیرکار دیده رفیق
پیر چون آفتاب پرمایهوان جوان از قفاش چون سایه
می بریدند ره که ناگاهیگشت پیدا پر آب و گل راهی
پیر مستانه می نهاد قدمآن جوان از پی ایستاده دژم
کش مبادا شود در آن ما بیناز گل آلوده جامه یا نعلین
پیر چون آن بدید گفتا هیخر نیی بیم آب و گل تا کی
چند داری نگاه جامه ز گلدل نگه دار ای مغفل دل
از گل و آب جامه بتوان شستکه شود پاکتر ز بار نخست
لیک چون دل به غفلت آلایدخونت از دیدگانت بپالاید