بخش ۱۶۵ - قصه خلاص کردن مجنون آهو را از دست صیاد به سبب مشابه بودن وی لیلی را
صید جویی به دشت دام نهادآهوی وحشیش به دام افتاد
بست پایش چو بود در دل ویکش برد زنده تا نواحی حی
نا نهاده ز دشت پا بیرونشد دوچار وی از قضا مجنون
دید آن پای بسته آهو راخاست از جان خسته آه او را
پیش آن صید پیشه باز دویدناله و آه جانگداز کشید
کاخر این صید را چه آزاریدست و پا بسته اش چرا داری
او به صورت مشابه لیلی ستگر به لیلی ببخشی اش اولی ست
نرگسش را نداده سرمه جلیور نه بودی به عینه لیلی
گردنش را نسوده عقد گهرور نه با لیلی آمدی همسر
خواند از شوق یار فرزانهصد از اینان فسون و افسانه
رام شد صید پیشه ز افسونشداد رشته به دست مجنونش
دست خود طوق گردن او ساختبه زبان تفقدش بنواخت
بوسه بر چشم و گردن او دادرشته از دست و پای او بگشاد
گفت رو رو فدای لیلی باشهمچو من در دعای لیلی باش
لاله می چر به جای خار و گیاهوز خدا سر خروییش می خواه
سبزه می خور به گرد چشمه و جویبهر سر سبزیش دعا می گوی
تا ز لیلی تو را بود بوییکم مباد از وجود تو مویی
گه چرا کرده در زمین حرمگه غذا خورده از ریاض ارم
شاد زی از عنایت مولیدر حمای حمایت لیلی