بخش ۱۶۴ - در بیان آنکه هر چیزی را که با معشوق در اموری مشابهت باشد به قدر مشابهت عاشق را به او میل افتد
هر که در راه عاشقی روزیخورده باشد غم دل افروزی
هر چه همرنگ یار او باشداز دل و جان شکار او باشد
مه برآید به سوی او نگردحسن و خوبی روی او شمرد
سرو بیند به قد او نازدصفت سرو نازش آغازد
وقت گل سوی باغ بشتابدبو که از باغ بوی او یابد
دامن گل ز خون دل شویدبوی پیراهنش ز گل جوید
نرگس مست را بخواباندکه به چشمان مست او ماند
سر زلف بنفشه تاب دهدسبزه را ز ابر دیده آب دهد
کان ز زلف کجش بود تاریوین ز خط خوشش نموداری
با لب غنچه خنده ساز کندجعد سنبل کشد دراز کند
کان ز لعلش برد شکر خندهوین ز جعدش بود سر افکنده
چون ببیند به کوه کبک دریکه کند در خرام جلوه گری
سر نهد پیش او به صد خواریکه تو رفتار یار من داری
یاد آن چشم خوابناک کندچشمشان از غبار پاک کند
بر کهن منزلی که روزی یارخانه کرده ست یا فکنده گذار
نگذرد زان مرابع و اطلالتا نسازد ز گریه مالامال
ریزد از ابر دیده چندان خونکه شود دامن دمن گلگون
گر بیابد یکی شکسته سفالقدحی گیردش خجسته به فال
باده عشق و شوق نوشد ازوهمچو میخوارگان خروشد ازو
گاه با دیگدان شود دمسازگاه با خیمه پاره گوید راز
گاه سازد ز خاک و خاکستربهر خواب پسین خود بستر
اثر پای ناقه اش به وحلآورد عاشقانه رقص جمل
هر چه بیند به عالم القصهکز جمال ویش بود حصه
کند از جان و دل بدان میلیهمچو مجنون به جانب لیلی
هر کجا بیند آن جمال افزونگیردش بیش جذب عشق و جنون