بخش ۱۱۶ - قصه کلی که در خانه معشوق خود بکوفت گفتند باز گرد که صحبتی تنگ است موی در نمی گنجد گفت بهانه مجوی و در باز کن که من خود کلم و موی ندارم
کلکی بود عاشق گلکیشوخکی مشکبار کاکلکی
داشت معشوق از قضا روزیخلوتی با چو خود دل افروزی
هر دو تنها به عیش بنشستهبر رخ غیر در فرو بسته
کلک از حالشان شنید خبررفت و گستاخ حلقه زد بر در
زد یکی از دورنه بانگ که کیستبانگ بی وقت کردن از پی چیست
نیست این در گشادنی برگردگر نه سردی مکوب آهن سرد
خلوت خاص و صحبتی تنگ استحلقه زلف یار در چنگ است
هر که در کوفت باد می سنجدزانکه مو در میان نمی گنجد
گفت در باز کن بهانه مجویزانکه من خود کلم ندارم موی
موی را در میانه نبود راهمن ز مو عاریم بحمدالله