بخش ۱۱۴ - قصه زاهد و عارف
زاهدی می گذشت در راهیفاسقی را بدید ناگاهی
در گناه عظیم افتادهره به سوی جحیم بگشاده
گفت یارب بگیر سخت او راده به سیلاب فتنه رخت او را
کشتی اش را فکن به موج خطرتا نپیچد ز خط حکم تو سر
عارفی آن دعا شنید از دوربا دعا گوی گفت کای مغرور
چه گرفتاریش ازین افزونکه نهد پا ز شرع و دین بیرون
چه بلا زین بتر تواند بودکه بود زو خدای ناخشنود
گشته مسکین به موج دریا غرقتو چه سنگش همی زنی بر فرق
گر تو را دست هست دستش گیردست جان هوا پرستش گیر
ور نه باری میفکن از پایشجان به تیر دعا مفرسایش