بخش ۱۰ - قصه شفقت ورزیدن موسی علیه السلام و بره گریخته را به دوش کشیدن و از گلیم شبانی به خلعت کلیمی رسیدن
روزی از روزها کلیم خداکه زدی گام در حریم وفا
در شبانی به ره نهاد قدمبره ای کرد ناگه از رمه رم
بره هر سو دوان و او در پیکرد بسیار کوه و هامون طی
آخرش سست شد ز سختی رگدست و پا سوده باز ماند ز تگ
موسی او را گرفت و پیش نشانداشک رحمت به روی خویش فشاند
خوی او از غضب نگشت درشتنرم نرمش کشید دست به پشت
کین رمیدن پی چه بود آخرزین دویدن تو را چه سود آخر
کوشش من که در قفای تو بودنیز برای خود از برای تو بود
گر تو را با تو واگذاشتمیلطف خویش از تو بازداشتمی
بهر گرگ و پلنگ خون آشامطعمه چاشت می شدی یا شام
آنگهش جا به گردن خود کردعزم رفتن به سوی مقصد کرد
چون ندیدش ز رنج قوت تنبار او را گرفت بر گردن
نیست در وقت ناخوشی و خوشیهیچ کاری فزون ز بارکشی
بارکش باش تا به روز شماردر سرای سرور یابی بار
حق تعالی چو در شبانی اودید آیین مهربانی او
گفت با قدسیان کروبیآن که خلقش بود بدین خوبی
شاید ار قدر او بلند شوددر جهان شاه ارجمند شود
بر سر خلق سروریش دهندره به کوی پیمبریش دهند
همه در سایه اش بیاسایندسایه وش سر به پای او سایند