شمارهٔ ۱۲ - در مدیح
المنة لله تبارک و تعالیکاسلام گرفت از تو و جاه تو جمالی
المنة لله که بیفزود بجاهتهم مسند و هم منبر را فرو جلالی
المنة لله که بیستان شریعتاز تخم برومند برون داد نهالی
المنتة لله که بر چرخ سیادتبدری شده بینیم فروزنده هلالی
المنة لله که ترا داد بفضلشملکی که مرآنرا نبود هیچ زوالی
المنة لله که بزیر قلم تستهرجا که بود حکم حرامی و حلالی
المنة لله که بدیدیم بکامتاحباب تو دلشاد و بداندیش بحالی
آخر چو بود عمر همه کام برآیدشب گرچه بود تیره هم آخر سحر آید
هان درنگرای صدر مهین بر خلفت هیندر مسند و جای تو بدین رونق و تمکین
دانم که برآسود روان تو درین حالچون مسند تو یافت بفرزند تو تزیین
ای گشته بفضل و بهنر پشت افاضلوی بوده بعلم و بشرف فخر سلاطین
امروز بیفزود بتو رونق اسلامو امروز قوی گشت بتو قاعده دین
بو یوسف قاضی و شریح این دو بیابندتا گیرند احکام حکومت ز تو تلقین
زین پس نخورد خامه بیمار مزورزین پس نکند کجروی از سهم تو فرزین
از بهر چنین مژده کم از قدر تو باشدگر چرخ نثار تو کند خوشه پروین
والله که شده چشم شریعت بتو روشنحقا که شد اسلام بجاه تو مزین
بنشست بجای پدر آن خواجه مطلقو او از برآمد زفلک قد رجع الحق
آراسته شد صدر بصد حشمت و تمکینوافروخته شد شرع بصد زینت و رونق
ای باهمه دلها چو روان گشته موافقوی در همه چیزی چو خرد بوده موفق
امروز شریعت بمکان تو مکینستو امید خلایق بوجود تو محقق
جز تو که رسیدست بدین پایگه انصافجز تو که نشستست برین جایگاه الحق
تا مسند تو دید فلک از سر غیرتهر شب فکند در سیهی جامه ازرق
یک شعله زرای تو بود چشمه خورشیدیک پایه زجاه تو بود سقف معلق
آنی که جهانرا تو شدی منعم و مخدومهم قمع سمتکاری و هم نصرت مظلوم
ای آنکه کهین پایه ات اوج زحل آمدوز چرخ خطابت همه صدر اجل آمد
هر خدمت و تشریف که فرمود شهنشاهکم زانکه بود لایق و بیش از امل آمد
باران سخا ابر دو دست تو بباریدتا پای عدوی تو ازان در وحل آمد
ایچرخ بدین مژده سراز عرش بر افرازکت کوکب مسعود به بیت العمل آمد
بیت الشرف اوست بجز عدل نیابیآنگاه که خورشید ببرج حمل آمد
شادند بدین مژده جهانی که خورد غمگر خصم ترا صعب چو روز اجل آمد
گلرا بود آسایش و آرایش و راحتاکنون چه توانکرد چو مرگ جعل آمد
امروز شد از جاه تو آراسته مسندو امروز بخندید گل شرع محمد
ای خاتم تو نسختی از نقش سلیمانکلکت اثر معجزه موسی عمران
امروز بدین شغل که تا بود ترا بودگفتن بنوی تهنیتی پیش تو نتوان
نواب ترا بود اگر بود تغیرورنه تو همانی و نیفزود ترا زان
آنگه که تو از غیب برون نامده بودیهم حاکم مطلق بدی و صاحب فرمان
روزی دو اگر بود مفوض بد گرکستخفیف نبودست غرض زان و چنین دان
از عزل سلیمان نبود گر دو سه روزیانگشتریی گمشد از انگشت سلیمان
در آرزوی مشتری آنست و عطاردکاین کاتب مجلس بود آن نایب دیوان
بخشایش و بخشش کن و انصاف و سیاستکاینست و جز این نیست از ارباب ریاست
والله که جوانی چو تو از گوهر آدماز کتم عدم نامده در حیز عالم
هم آستن علم در ایام تو معلمهم قاعده شرع باحکام تو محکم
باشی بهمه وقت تو منصور و مظفرگر خصم قوی باشد و گر حادثه معظم
بشناس حق نعمت حق جل جلالهتا با تو چه فضل و چه کرم کرد بهردم
از بدو وجود تو الی یومک هذابس منصب عالی که تراداشت مسلم
دادت هنر و فضل و حیا و کرم وجودعلم و ورع و حلم و تواضع همه باهم
در گوهر کس اینهمه خصلت نبود جمعبا آدمیی این همه معنی نبود ضم
یارب بکرم او را منصور همیداروز دولت او چشم بدان دور همیدار
تا باد جهان دولت این صدر جهان بادحکمش چو قضا در همه اطراف روان باد
حل همه اشکال ازان لفظ و بیانستفیض همه ارزاق ازان کلک و بنان باد
جانت ز همه نایبه در حفظ خدایستجاهت ز همه حادثه در حصن امان باد
از قوت حلمت اثر سنگ زمنیستاز سرعت عزمت مدد سیر زمان باد
در پای تو افتاده فلک همچو رکابستدر دست مراد تو جهان همچو عنان باد
هر چیز که آن خیر و صلاحست و صوابستدر حکم تو و لفظ تو و کلک تو آن باد
کار ولی و کار عدویت ببد و نیکچونانکه ترا باید پیوسته چنان باد
پشت تو قوی باد بدین صدرل و برادرجان و دل بدخواه شما هر دو پر آذر