شمارهٔ ۹۴ - فتلق سعددین
آفتاب مطلع اقبال قتلق سعد دینای بنور رای روشن کرده اسرار ازل
بر فراز بام قدرت هندوی چوبک زنستپاسبان قلعه هفتم که خوانندش ز حل
چون بپرواز اندر آمد خامه سر سبز توتیغ طوطی رنگرا پرواز دادند از عمل
تیغ هندی گوهر تو خون بدخواهان بریختآسمان گفتا زهی لالایک میر اجل
آسمان از دور حلم ساکنت رادیدو گفتدور بادا آفت چشم بد از نعم البدل
حاسدان درگهت را عقل شیطان میشمردمهتر فکرت ندا کردش که لابلهم اضل
دی در انوقتیکه آن سلطانسیم اندود چرخچونگفت میکرد خود را در زرافشانی مثل
هاتفی گفت ازورای چرخ در گوش دلمکای ضمیرت مشکلات سرگردون کرده حل
آنکه گریکشعله در گردون فکندی خشم اوپوستین از شدت گرما برون کردی حمل
حاسدانش را که هستند از در صد پوستینهر دم آسیبی رسد زین عالم رو به حیل
آسمان عزا ازینپس عزم آن میداشتمتا براندازم طریق مدحت و رسم غزل
لیکن از بهر مدیح خاطر افروز تو بازلفظ من در باب شیرینی سبق برداز عسل
خاک بادا اعتقادم گر زابنای زمانهیچکس بیتی تواند گفت زینسان بیخلل