گنج

شمارهٔ ۸۵ - مجیرالدین بیلقانی در مدح جمال الدین گفته

قافیه: ط۱۶ بیت
قسم بواهب عقلی که پیش رای قدیمیکیست چشمه خورشید و سایه عنقاش
همیشود بیکی امر او چو سایه بچاهدر آبگون قفس این آفتاب آتش پاش
که هست طبع جمال آفتاب تأثیریکه پیرویست کم از سایه گنبد خضراش
مرا چو سایه سیه روی کرد و خانه نشینبنثر نثره صفت طبع آفتاب آساش
جهان بدست زبان آفتاب وار گشادازان فتاد معانی چو سایه اندرپاش
کشد بزیر غمم همچو سایه زیر قدمزرشگ آنکه نشست آفتاب بر بالاش
جهان دوا زدمش برد اگر نه بگرفتیبسان سایه و خورشید دق و استسقاش
شکست گوهر دریا و باد ابر نشاندبشعر چون گهر و طبع پاک چون دریاش
سپید مهره طبعش چنان دمید چنانکه رخنه خواست شد این سبز حقه از آواش
بلطف اگر ید بیضا بدو نماید صبحبشکل شام گرفتست بی گمان سوداش
دلم زعقده غم چون میان بیت گشادچو بستم از زبر دل قصیده غراش
بسا که طره حورا دهد ز غیب بهشتبکلک سرزده مانند طره حوراش
بچشم مردم ازان گشت همچو مردم چشمکه در سواد توان یافتن ید بیضاش
نه لایقست باو مدح من که در خور نیستکلاه گوشه نرگس بچشم نابیناش
ثنای او چو مرا شد علاج جان نژنددعاش گویم و دانم که واجبست دعاش
سیه سپیدی دوران قصیده باداکه او بود بهمه حال مقطع و مبداش