شمارهٔ ۷۳ - مقتدایان شهر
خواجگان را نگر برای خداکاندر این شهر مقتدایانند
همه عامی و آنکه از پی فضللاف پیما و ژاژ خایانند
هر یکی در ولایت و ده خویشکفش دزد و کله ربایانند
خشک مغزان ولیک تردامنتیره رویان و خیره رایانند
چه ستایش کنم گروهی راکه همه خویشتن ستایانند
خر سواران بکار اشتر دلریش کاوان ریش کایانند
بسکه شان چارپای کردستندلاجرم جمله چارپایانند
همه چون اره تیز دندانندهمه چون تیشه سر گرایانند
آب رنگان آتشین طبعندباد دستان خاک پایانند
لقمه نزد جملمه فاضلترزانکه در شرع رهنمایانند
همه از هیچ کمترند ارچهاز تکبر همه خدایانند
ای دریغا که ضایعند ازانکنقشبندان و دلگشایانند
من از اینان چه طرف بربندمکه همه همچو من گدایانند
تیز در ریششان بخروارانورچه ام جمله آشنایانند