گنج

شمارهٔ ۱۴۸ - ابر کمانگیر

زهی ابری که شرق و غرب عالمز راه دیده در لولو گرفتی
ز بهر تیر باران زمین راکمان سام در بازو گرفتی
چو دست رکن دین خواهی که باشی؟که در بخشش طریق او گرفتی
ده انگشت چو ده دریاست او راتو از یک عشراین نیرو گرفتی
تو آن دست گهر باران او راقیاس از خویشتن نیکو گرفتی
که او خندان دهد خلعت چنان نغزکه تو سنجاب ازو ده تو گرفتی
تو زین ده قطره کز دیده براندیهزار آژنگ در ابرو گرفتی
ازینت ریشخندی میدهد برقکه از شرم آستین بررو گرفتی
بطعنه رعد میگوید که احسنتنکو الحق جهان درکو گرفتی