شمارهٔ ۱۴۰ - مزبله دیو
تا کی ایدل تو درین مزبله دیو زحرصخویشتن را زره عقل و خرد گم بینی
برجهانی چه نهی دل که زبس آزونیازموج آفت را بر چرخ تلاطم بینی
چند ازین بیخردان خیره ملامت شنویچند ازین بیخبران هرزه تظلم بینی
زین خسان بی سببی چند مشقت یابیزین خران بی غرضی چند تحکم بینی
در سرائی چه نهی رخت که در ساحت آنفتنه را تا بلب گور تصادم بینی
اندرو بر علم رایت صبح صادقصبح کاذب را پیوسته تقدم بینی
در وی از ساقی غم درد دمادم نوشیبردل از بار شره زخم دمادم بینی
سرهر با هنری زیر پی بی خردیپای هر بیخردی برسر انجم بینی
در وی از ذره خاشاکی دردی یابیدر وی از نیشتر پشه تألم بینی
ظاهر از نغمه قمری همه کو کو شنویحاصل از نوبت سلطان همه دم دم بینی
آنچنان فتنه دنیا مشوایدل که زحرصخار پشتی را در کسوت قاقم بینی
هرکجا دانککی هست سنانیست براوبعیان صورتش از خوشه گندم بینی
ژرف اگر درنگری بیشترین مردم عصرسگ بیدم یابی یاخر بی سم بینی
دوستانرا همه چون نحل زافراط نفاقنوشی و نیشی اندر دم وبردم بینی
مردمی میطلبی گرد جهان نیک برآیبخدای اربجهان صورت مردم بینی
بازکن دیده عبرت نگر و معنی بینتا همه خوک و سگ و گربه و کژدم بینی
خیز و از زاویه فقر قناعت اندوزتا ز بی برگی انواع تنعم بینی
اندراو در دهن شیر سلامت یابیوندر او دردل شمشیر ترحم بینی
شمع را بیجگر گرم زرفشان یابیصبح را بی نفس سرد تبسم بینی
طوطیانرا همه از نطق شکرخایابیبلبلانرا همه از شکر ترنم بینی
عاشقانرا همه با وجد اناالحق یابیعاقلانرا همه درشکر سقاهم بینی
وز کریمانت چو حاجت بمهمی افتادبکفایت شده بی مطل و تلعثم بینی
چه کنی جمع زراززرنشود حرص تو کمبیشتر تشنگی اندر دل قلزم بینی
منصبی را چکنی خواجه که از هر نااهلگه تعرض کشی و گاه تزاحم بینی
گرچو خورشید چهارم فلکت اقطاعستز بر خویش زحل بررف هفتم بینی
از تواضع طلب ار برتریی میجوئیکادمی نیست کش از نفخ تورم بینی
عادلی کو که بحق یاری مظلوم دهدتا هم از محتسب شهر تظلم بینی
تو بشونقش امید از رخ آیینه دلتا هم از خویشتن آنلحظه تبرم بینی
یادگیر این سخن ایمرد سخن پیشه زمنکه گر این فهم کنی عز تفهم بینی