شمارهٔ ۱۳۰ - غله
ای آنکه بنزد عقل فاضلتراز آب حیات خاک پای تو
تشویر همی خورد بهشت الحقاز مجلس بزم دلگشای تو
بگشاده ملک زبان بمدح توبر بسته فلک میان برای تو
افلاک چو ذره ز قدر توخورشید چو شعله ز رای تو
هم باشد دون قدرت ار باشدبر اوج نهم سپهر جای تو
خادم ز صداعها که می آردهمچون خجلی است از لقای تو
این غله محقری که فرمودندبهر رهی سخن سرای تو
فضلی بکن و ازان خشگم دهتا بفزایم ز جان ثنای تو
کامروز هم جهان همی کوبندچه خشک و چه تر در آسیای تو