شمارهٔ ۱۰۵ - دوری
بخدائی که عقل کلی رابر درش سر بر آستان دیدم
از پی وصف حضرت عزشدهن نطق بی زبان دیدم
که من از دوری تو دور از توبی تکلف هلاک جان دیدم
در دل از اشتیاق خدمت توشعله ها تا بآسمان دیدم
غیبت تو نه آن اثرها کردکه توان گفت مثل آن دیدم
دوستانرا که پیش طلعت تودسته دسته زمان زمان دیدم
هست ماهی خدای میداندکه اگر از یکی نشان دیدم
بود ذات تو همچو آینهکاندران روی دوستان دیدم
بیتو تاریک شد جهان بر منکه برویت همه جهان دیدم