گنج

شمارهٔ ۹۸ - در شکایت از روزگار

منم آنکس که عقل را جانممنم آنکس که روح را مانم
دعوی فضل را چو معنایممعنی عقل را چو برهانم
گلشن روح را چو صد برگمباغ دل را هزار دستانم
نثر را نو شکفته بستانمنظم را دسته بسته ریحانم
دفتر فضل را چو فهرستمنامه عقل را چو عنوانم
دیده عقل و شرع را نورمگوهر نظم و نثر را کانم
بحر علمم که واسع الرحممکوه حلمم که ثابت ارکانم
از بلندی قدر و پستی جایآفتابی برج میزانم
گرچه از ساز عیش بی برگمدر نوا بلبل خوش الحانم
بحر و کانم ازان همی خیزداز دل و دیده لعل و مرجانم
عیب خود بیش ازین نمیدانمکز عراقم نه از خراسانم
ورنه شاید بگاه نظم سخنگر عنان ا زفلک نگردانم
گرنه ابرم چرا که بی طمعیبرخس و خار گوهر افشانم
در ره حرص تنگ حوصله امدر قناعت فراخ میدانم
با چنین معطیان و ممدوحانشکر حق را که صنعتی دانم
ای بسا عطلت ارزبان بودیعامل آسیای دندانم
بعد از ایزد که واهب الرزقستاین سه انگشت میدهد نانم
مدح انگشت خویش خواهم گفتزانکه من جیره خوار ایشانم
چه عجب گر بدینسخن که مراستحسرتی میبرند اقرانم
شاعرم من نه ساحرم هم نهپس چه ام سرلطف یزدانم
بی سر و پای تافته گویمبی دل و دست چفته چوگانم
گاه خندان چو شمع و میگریمگاه گریان چو ابر و خندانم
دور نبود اگر زروی شرفیاد گیرد فرشته دیوانم
آه ازین لاف و ژاژ بیهودهراستی شاعری گرانجانم
تا کی این من چنین و من چونانچند ازین من فلان و بهمانم
از من این احتمال کس نکندور خود اعشی قیس و حسانم
چکنم چون نماند ممدوحیمدح بر خویشتن همیخوانم
ورنه معلوم هر کسست که منمرد کی ژاژخای و کشخانم
شکمم از طعام خالی ماندلاجرم همچو چنگ نالانم
همه احوال خویشتن گفتمچون بگفتم من از سپاهانم
اینچنین خواجگان دون همتکه همی نام گفت نتوانم
تا دل اندر مدیحشان بستمبکف نیستی گروگانم
لقمه و خرقه ایست مقصودممن بدین قدر آخر ارزانم
حاش لله که من بر این طمعمسگ به از من گراینسخن رانم
غرض از قصه خواندن ایننظمستورنه کی من زقوت درمانم
بسته چار میخ طبعم ازانخسته نه سپهر گردانم
حال من هیچ می نگیرد نظمورچه بر اهل نظم سلطانم
همچو شخصی نگاشته بی روحدر کف روزگار حیرانم
من بدین طبع و این جزالت لفظراست مسعود سعد سلمانم