گنج

شمارهٔ ۷۴ - درمدح رکن الدین مسعود

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اناتش۵۹ بیت
در آمد ازدرم آنشمع بررخان آتشمرا فتاد چو پروانه بر روان آتش
نشست پیشم سرمست و جام می بردستمیی که شعله او زد بقیروان آتش
بدان صفت که بود دربلور لعل مذاببرآن نسق که بود آب را میان آتش
چو لعل دلبر نوشین چو عیش عاشق تلخچو آب صافی و سرخیش همچنان آتش
نگاه کردم و دیدم قدی چو سرو بلنددو زلف مشک و دو لب ورخان آتش
بمهر گفتم باز این تهورت زچه خاستچنین شکر که نهادست برچنان آتش
بخشم گفت که دیوانه؟ چه میگوئی؟کجا رساند یاقوت را زیان آتش
گرفتمش بکنار اندر و همی گفتمکه ای مرا زتو اندر میان جان آتش
فزود از دم سرد من آتش دل از آنکه بیش باید در فصل مهرگان آتش
وصال تو زبرم رفت و ماند آتش عشقبلی بماند لابد زکاروان آتش
زبسکه از تف دل ناله های زار کنممرا چو شمع زبان گشت در دهان آتش
ببوی زلف تو هرگز کجا تو اندبودوگر بسوزد صد سال مشک و بان آتش
چنانکه خال تو برروی تو نباشد هماگر بستر سازند هندوان آتش
مرا بسوختی و پس بماندیم تنهابدین صفت بگذارد بلی شبان آتش
رخم چو آبی شدزرد و خاکساراز غمدلم چو نارودر آن نار ناردان آتش
چو من ز لعل تو بوسی طلب کنم گویددوزلف تو بنصیحت که هان و هان آتش
زخاک پای تو گردر گریز نیست چو آببدست باد چرا میدهد عنان آتش
وگر زغارض چون آب تو ندارد شرمچرا شدست بسنگ اندرون نهان اتش
فسون شکر تو گر بخواندی یکبارنداردی تب لرزاندر استخوان آتش
مرا بخصم مکن بیم از انکه نندیشماگر شوند مرا جمله دشمنان آتش
بخا کپای تو گر جز بباد انکارماگر چو آب ببارد ز آسمان آتش
مرا چه باک چو گویم مدیح صدر جهاناگر بگیرد از ینپس همه جهان آتش
ستوده خواجه آفاق رکن دین مسعودکه هست از غضبش کمترین نشان آتش
بپیش قطره جودش کم از بخار بحاربنزد شعله خشمش کم از دخان آتش
بهر کجا که رسد خشم او بر آرد گردکه گشت همره خشمش عنان زنان آتش
مگر که خواست که تا شکل کلک او گیردکه زرد روی شدست و سیه زبان آتش
زبان چو ثعبان در کام از چه جنبانداگر نخواهد از خشم او امان آتش
زهی چو طبع لطیف گه مناظره آبخهی چو خاطر تیزت گه بیان آتش
ترا ست مایه لطف و تر است قوت عنفچنین بود بهمه جای بیگمان آتش
نفاذامر تو چون باد دید معذورستاگر بلرزد چون آب هر زمان آتش
از ین جهه که نگین ترا سزد یاقوتهمی نیارد گشتن بگرد آن آتش
بنامت ازره تصعید نسبتی دارداز ان بر ارکان گشتست قهرمان آتش
طبایع ارنه بنام تو خطبه خواهد کردزبان دراز چرا کرده چون سنان آتش
نهاده روی ببالا و تیغ کین در دستخطیب وار بر افکنده طیلسان آتش
زخاک پای توگردد سموم آب حیاتبباد لطف تو گردد چو ضمیران آتش
شراب عفو ترا گشت نایب آب حیاتزبان خشم ترا گشت ترجمان آتش
چنانکه خاک شود در کف ولی تو زرشود بدست عدوی تو ارغوان آتش
مکر که نام تو کردست نقش برتن خویشکه بر سمندرگردد چو گلستان آتش
مگر که دیدگه خشم از تو صفرائیکه زرد باشد دایم چو زعفران آتش
نسیم لطف تو گرسوی دوزخ آردرویچنان شود که بنوروز بوستان آتش
سموم قهر تو گر بگذرد بدریا بارچو ابر گرددازو بر فلک روان آتش
از آنسپس که همی خورد خویشتن از خودچو می نیافت غذائی زدیگران آتش
زیمن عدل تو بگذاشت طبع را چونانکه گشت بر تن گو گرد مهربان آتش
بروزگار تو چو نین لطیف طبع شدستکه گرد پیرهن خود رپرنیان آتش
ا زآنسبب که چو خصم تو زرد و لرزانستسیاه موی همی میرد و جوان آتش
اگر تو باشی بر خصم حکمران چه عجبهمیشه باشد بر پنبه حکمران آتش
زباد باشد با حزم تو سبکتر خاکچو آب باشد باعزم تو گران آتش
زشرم آن کف گوهر فشانت ابرهمیبجای آب ببارد ز دیدگان آتش
بسوخت قهر تو در چرخ راه کاهکشانچنین بودچو درافتد بکاهدان آتش
بزرگوارا صدرا قصیده گفتمکه خواستند ردیفش بامتحان آتش
بران نهاد که گفتند اشرف و طواطازین نمط دو قصیده ردیفشان آتش
زنظم بنده هنوز این قصیده دومستکه تا بحشرزند زین دوداستان آتش
ببحر مدح تو اندر فکندم این کشتیکه خاک پای وی آبست و بادبان آتش
اگر بیابم مهلت چنان کنم زینپسکه در ترقی گیرد ز من کران آتش
همیشه تا که ببوید بنو بهاران گلهمیشه تا که فروزند در خزان آتش
تو جاودانه بزی شاد همچو گل خندانکه دشمنان تراهست جاودان آتش
نشسته بردر احباب تو کمین اقبالگرفته در دل اعدای تو مکان آتش
زعید دولت تو گشته دشمنان قربانبنزد قدرت تو مانده ناتوان آتش
همیشه روز توچو نعید و خصم تو چو نعودکه بادلش همه ساله کند قرآن آتش