گنج

شمارهٔ ۵۷ - در مدح اقضی القضات صدرالدین صاعد مسعود

زهی موافق رای تو جنبش تقدیربه دست بخت جوانت عنان عالم پیر
امام مشرق و اقضی القضاۀ روی زمینکه چشم عقل جهان بین ترا نیافت نظیر
ترا شگرف ثنایی‌ست صاعد مسعودچه حاجتست با قضی القضاۀ و صدر کبیر
ترا رسد که نهی از بر فلک مسندترا سزد که نهی بر فراز سدره سریر
غبار موکب تو چشم بخت را سرمهلعاب خامه تو عین فضل را اکسیر
نه رای حزم ترا جز موافقت درماننه امر جزم ترا جز مطاوعت تدبیر
ز نعمت تو بسی یافت آرزو تشریفز رفعت تو بسی خورد آسمان تشویر
ز بحر بخشش دست تو قطره‌ای‌ست محیطز تف آتش تو شعله‌ای‌ست اثیر
هرآنچه رای تو تقریر آن براندیشدفلک نیارد کردن به عرض آن تغییر
حسود جاه تو گر صدهزار حیله کندبه گل چگونه براُنداید آفتاب منیر
اگر نه عکس تو ضرب المثل قبول کندمثالت آینه چرخ چون کند تصویر
تو چون کمان عبارت کنی به زه گه نطقدهان تیر فلک چون زره شود از تیر
بر آدمی زره امن حلقه‌حلقه شوددر آن دیار که قهرت گشاد کشگنجیر
مرا ز شوخی چرخ این عجب همی‌آیدکه صبح اول در عهد تو کند تزویر
حدیث طوفان وان هول‌ها که می‌گویندکه باد برکند از اصل و بیخ کوه ثبیر
نعوذ بالله رمزی این سخن زان روزکه شیر خشم تو ناگاه بگسلد زنجیر
عدوت هست سیه‌روی و خاکسار چنانکه خاک پاشد بر روی سطرهاش دبیر
هرآنچه بیش فزاید کم است قدر عدوفزونی عدویت همچو یاست در تصغیر
چو هست پیش در تو نفیر مطلومانچنان مکن که کنند از تو کان و بحر نفیر
ترا ز بخشش کس باز داشت نتواندمگر که عاجز گردد طبیعت از تأثیر
تبارک الله از ان کلک شرع پرور توکه سر غیب سراید زبان او به صریر
امیر لشکر عقل است و پیک عالم علمگره‌گشای خیالست و نقشبند ضمیر
به دست اوست اقاویل علم را تفصیلبیمن اوست مقادیر رزق را تو فیر
همیشه او را از آسمان فضل طلوعهمیشه او را بر شاهراه شرع مسیر
بیان بی‌دهنش رمز وحی را تأویلزبان بی‌سخنش سر غیب را تفسیر
به سعی او بود ادوار زرق را ترویجبه قول او بود احکام شرع را تقریر
بدانصفت که سرانگشت مانی نقاشسواد مشک کند نقش بر بیاض حریر
کنیزکی است چکن دو ز خوب دیبابافکه بر حریر ختایی همی‌کند تحریر
اگر به رقص درآید رواست زنگی‌واراز آن جهه که همی زنگیان دهندش شیر
مگر که مادرش از شیر باز خواهد کردازین قبل سرپستان سیاه کرد چو قیر
چو شد سوار سه انگشت سِحرپردازتدو اسبه می‌رود اندر رکاب او تقدیر
چه بوسه‌ها که دهد مشتری بساط تراگرش مسلم دارد مقام خویش نصیر
سپهر قد را بشنو ز حال من دو سه بیتکه شاعران را از حسب حال نیست گزیر
مر از چاکرت این هرزه‌گرد گردون‌نامشکایتی است که از حد همی‌برد تقصیر
مرا به عهد تو ایام وعده‌ها دادستکنون همی‌کند اندر ادای آن تأخیر
فلک همی‌نهدم پایه ولی به دروغجهان همی‌دهدم نانکی ولی بر خیر
گهم طمع بفرونی همی‌کند تحریصگهم خرد به قناعت همی‌کند تعصیر
مرا ز شکر فضل و هنر چو دل گرمستچه مانده‌ام به کف نانکی فقیر و اسیر
منم که نسخت شیرم نه گربه پس گردونچو موش چند فریبد مرا به نان و پنیر
همای سایه‌فکن استخوان خورد وانگاهبه غاث طیر تنقل کند به شاه انجیر
پیاز گنده بغل دلق مصر می‌پوشدبه کاله‌جوشی من کوب می‌خورم چون سیر
به حضرت تو همی لاف فضل نتوان زدکه پیش یوسف عیب است دعوی تعبیر
دگر نیارم گفتن، که در جهان خردکمینه ریزه‌خورانم فرزدق است و جریر
حدیث فضل رها کن که خاک بر سر فضلمن این طریق سپرده نیم قلیل و کثیر
ولی به شعر اگر به نیم ز خاقانیبه هیچ حال تو دانی که کم نیم ز مجیر
فزون ازین نشناسم فضیلت ایشانکه آن امیر حکیم است و این حکیم امیر
چو کعبتین مرا کیسه هیچ و کاسه تهیچو کعبه این دیگران رو در اطلس و تعبیر
همه جهان شعر ایندلیک نشناسندبه وقت شعر تفاوت میان شعر و شعیر
اگرچه هستند آواز لیک فرقی هستمیان زمزمه عندلیب و صوت حمیر
ز شعر و شاعری اندر گذر که هم نقصستتحری از پی کلپترهای هزل‌پذیر
حقوق خدمت دارم همین شرف بس نیست؟هنر مگیر و فصاحت مگیر و شعر مگیر
مراز دهر ترو خشک مایه عمری بودبه خرج خدمت تو کردم ارچه بود حقیر
ثنا و مدحت تو خوانده‌ام گه و بی‌گهدعای دولت تو گفته‌ام شب و شبگیر
شراب نعمت تو نوش و من گرفته خمارتنور بخشش تو گرم و من سرشته خمیر
چه عذر سازم اگر برنبندم از تو کمرچه حجت آرم اگر در نبندم از تو فطیر
من آن نیم که به اندک ز تو شوم قانعتو آن نه‌ای که قبول افتد از تو کیل یسیر
ز شکر نعمت تو عاجزم که بی‌حد استبه ازدعا نزند مرغ شکر هیچ صفیر
همیشه تا که نباشد ز کوه بی‌نیتهمیشه تا که نباشد نماز بی‌تکبیر
بقای مدت عمر تو باد چندانیکه باشدش ابد اندر شمار عشر عشیر
همه سعادت گردون نثار جاه تو بادفان رب تعالی لما یشاء قدیر