گنج

شمارهٔ ۵۶ - در مدح رکن الدین مسعود

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۴ بیت
حبذا ای نسیم جان پروروی مبارک پی خجسته ا ثر
ای زفر تو خاک دیبا پوشوی زدست تو آب جوشنگر
ای نه نساج و حله باف چمنوی نه نقاش و نقشبند صور
ای زکلک تو آب نقش پذیروی زطبع تو خاک صورتگر
کلک تو رغم صورت مانینقش تو رشگ لعبت آذر
گاه مساح عالم خاکیگاه سیاح گنبد اخضر
گه گشائی تو نافه تبتگه ببندی تو رزمه ششتر
پیک پویانی و نداری پایمرغ پرانی و نداری پر
دم جانبخش دلگشای تو هستعود هندی نهاده بر مجمر
خاک مرده ز تو شود زندهدم عیسی مریمی تو مگر
نفست همچو صبح بی ظلمتعرضت همچو سایه بی جوهر
نیستی زنده چون همی جنبینیستی پیک چون شوی بسفر
مرکب رهروان دریائیقاصد عاشقان سوی دلبر
همچو کیخسرو آب در شکنیچون سیاوش بگدری زاذر
در بهار ان دم تو ساید مشکدر خزانها کف تو پاشد زو
قوتت تازیانه کشتیهیبتت غوطه خواره لنگر
بسته بر گردن عروس چمندست لطف تو عقدهای گهر
گه نهاده چومن بسر بر خاکگه فکنده چو من درآب سپر
ای خجسته برید فصل بهارببهار جهان یکی بگذر
سوی عالیجناب خواجه شرقصدر دین پرور جهان داور
رکن دین مفتی جهان مسعودکه نیارد جهان چنو سرور
آن زمین حلم آسمان رفعتوان ملک قدرت ستاره حشر
اثر طبع اوست فصل ربیعمدد جود اوست قطر مطر
نیست خالق ولی به از مخلوقنه ملک لیک از آدمی برتر
قطره دان زلطف او حیوانشمه دان زخشم او صرصر
خاک در گاه او ببوس و بگویکای جوان دولت بلنداختر
نزد قدر تو آسمانها پستپیش دست تو بحر ها فرغر
لطف طبعت بگاه خشم چوبرقمیزند خنده میکشد خنجر
جود دستت گه سخا چون ابرمیکند خوی چو میدهد گوهر
گرنه بر سمت حکم تو گرددچرخ را زود گسلد چنبر
سخت بیرونقست ابر بهارزهر باغ از آن نشد از هر
بی دم خلق تو همی ماراندهد بوی خوش نسیم سحر
باغها باطل است از زینتشاخها عاطل است از زیور
بی تو ای آفتاب شرع کجاسر برآورد ز آب نیلوفر
خون غنچه ببست دلتنگیچشم نرگس بخست رنج سهر
لاله گوئی بداشت دست ازمیکه نهادست سر نگون ساغر
بی تو ای بلبل درخت سخنبلبل باغ نیست رامشگر
گل بخنده نمی گشاید لبنکند باز دیده ها عبهر
از فراقت قبای خیری چاکبدعایت زبان سوسن تر
همچو من شاخک بنفشه زغمبر ندارد همی ز زانو سر
هست بیتاب جعد مرزنگوشهست بی آب روی سیسنبر
بدعا بر گشاده دست چنارسرکشیده چو دیده بان عرعر
از چه بایست در چنین وقتیعزم کردن سوی سفر ز حضر
نام نیکت گرفت ورنه جهانپیش چشم تو خود نداشت خطر
چون مراد تو کرد استقبالباز گردان عنان بسوی مقر
که جهانی نهاده اند تراچشم بر راه و گوشها بر در
دیده راضی نمی شود بخیالدل قناعت نمی کند بخبر
اینچنین شغل چرخ را فرمایکه ترا چاکرست و فرمانبر
فلکی کو بفر دولت توداد ملکی بکمترین چاکر
من نگویم حق تو نشناسدنکند عقل این سخن باور
می نبیند بدست خود چیزیکه بود منصب ترا در خور
باش تا ناگهی برون آرددست حکم تو زاستین قدر
چرخ بینی بطوع چون جوزاپیش تو بسته از مجره کمر
این یامین تو قوام الدینصدر در یا دل عطا گستر
آن همه دانش و سخاوت و عقلوان همه مردی و جلالت و فر
بخت را سوی او بخیر خطابچرخ را سوی او بسعد نظر
چشم اصحاب روشن است بدوچون فضای هوا بچشمه خور
دل ملت بدو شدست قویبازوی دین بدو گرفته ظفر
بر دل دشمنان تو چون تیغپیش تیغ عدوی تو چو سپر
تا ز تأثیر اعتدال هواشاخ خشک از شکوفه آردبر
ابر گریان رونده چون عاشقمرغ نالان شونده چون مزمر
هر دو همیشه رخشندهزاسمان علو چو شمس و قمر
چشم هر دو بیکدگر روشنپشت هر دو قوی بیکدیگر
باد آراسته بتو مسندباد افراخته بدو منبر