گنج

شمارهٔ ۵۴ - من کلامه غفرله

قافیه: ر۶۶ بیت
زهی قدرت از عالم فکر برتروجود تو بر فرق ایام افسر
جلال تو از فکرت عقل بیرونکمال تو از مدرج وهم بر تر
بانصاف تو زنده جان شریعتباقبال تو تازه دین پیمبر
زجاه تو یک پایه این سقف ازرقزحلم تو یک ذره این گوی اغبر
زهر نقص چون عقل محضی مجردزهر عیب چون روح پاکی مطهر
یکی شعله از نور رای تو خورشیدیکی قطره از رشح کلک تو کوثر
نوآموز دستت دل بحر قلزملگدکوب قدرت سر قدرت سر چرخ اخضر
بخلق تو شد کسوت جان معطربخط تو شد عارض دین معنبر
وجود تو در شرع چون نور ئر چشمشکوه تو دردست چون عقل در سر
جناب تو مظلوم را حصن محکمو جود تو درویش را حظ اوفر
اگر مهر چون رای تو بخشدی نورقراضات زر گرددی در هوا ذر
نسیم رضای تو هر جاکه بگذشتگل نو شکفته برآیدازآذر
وگر شعله خشمت آتش فروزدبآب اندر انگشت گردد سمندر
وگر بر خلاف مراد تو گرددفرو ماند از دور چرخ مدور
بگوهر چو ماننده کردم ترا منخرد گفت این نیست تشبیه در خور
که گر زاصل پرسند دریا و ابرستور از ذات گوئی سرا پای گوهر
چه معنی خوبست کایزد تعالینکردست در طینت تو مخمر
سخای تو بودست در هیچ معطلی؟ضیای تو بودست در هیچ اختر؟
اگر شیر ابخر دهد شرح خلقتکسش باز نشناسد از شیر مجمر
کسی کاو ز بهر تو بد گفت یاخواستخلل یا زدین باشدش یا ز مادر
بوقتی که مشغول باشند هرکسبلهو و صبوح و سماع بدلبر
صبوح تو ختم است و لهوت حکومتسماع تو قرآن و معشوق دفتر
چه کوتاه دستی و چه پاک دامنازآنی تو چون سرو آزاد و سرور
تو آنی که درعهد تو کلک بیماربتحقیق نشنید بوی مزور
بعهد تو سوگند خوردست مسنداگر دید و بیند دگر چون تو داور
همه عمر چونین توانگفت مدحتکه هرگز معانی نگردد مکرر
نه مدحست این خود که گر باز پرسیهمین گویدت خصم وزین نیز بهتر
در اخلاق تو هیچ عیبی نگنجدترا عیب حلم است الله اکبر
بلی حلم نیکوست لیکن نه چندانکه دشمن بیکبار گردد دلاور
بدی هم زبهر بدان می ببایدکه باآهن آهن بسی بهتر از زر
ملکت فاسجح اگر چند نیکوستضربت فاوجع از ان نیست کمتر
نه با هر مزاجی بسازد نکوئیبهرزه نگفت انکه گفتت و فی الشر
نه در چشم خفاش ظلمت به از نور؟نه درکام بیمار تلخ است شکر؟
نه کوری افعیست سبزی زمرد؟نه مرگ جعل میشود ورد احمر؟
تو بگذر این لفظ با دشمنانتکه خود خون شود در رگ خصم نشتر
تو چین اندر ابرو فکن تا ببینیکه در روم لرز آورد قصر قیصر
اگر باد خشمت بدنیا بجنبدبلارک شود بید را جمله خنجر
در ایام عدلت چه پنداشت دشمنکه بشکست یأجوج سد سکندر
نه مهدی شود هر که بیابدنه عیسی هر که بنشست بر خر
نه هر کس که او ده درم سیم داردبتاجی کند بر نهد همچو عبهر
چگونه بتیغی که برداشت لولیپس آنگاه با چرخ باشد برابر
چو نارست مردم که بر تن همی پوستبدرد چو گردد زدانه توانگر
دلیل زوالست مر مهر را اوجنشان هلاکست مر مور را پر
بسیمی چرا کرد باید تفاخرکه دخلش بتیغ است و خرجش بساغر
عدوی تو گر صبح گردد چو صبحشنفس همچو خنجر بر آید زخنجر
کرامات گوئیم یا محض اقبالچنین نهضتی در زمانی مقدر
قدر بو العجب بازیی کرد پیداکه در وی بس لطفها بود مضمر
بسا شکل مشکل که گردون نمایدکه در ضمنش اغراض گردد میسر
همی تا تو در نصرت دین کنی سعیترا عون ایزد تمامست یاور
همی نصرت و فتح در جست و مدرجدر انصاف مظلوم و قهر ستمگر
حسود تو گر چند کور و کبودستمعالی قدرت شد او را مصور
شب تیره در غیبت مهر روشناگر چه ز انجم همی ساخت لشگر
چو آهیخت خورشید درآبگون تیغچو سیماب در لرزه افتند اختر
گل ار کرد بدعهدیی یا دو روییکه تا رنگ و بوئیش گردد مقزر
چو منشور ملک ریاحین ستاندبیک بادش اوراق گردد مبتر
زدشمن چو ایمن شدی جای خوفستکه زخم آورداندر گشاد از مششدر
چو دشمن ز قصد تو ایمن نشیندبقصد تو بر خیزد آنگه مکابر
چو در کار جزئی بسازی تو با خصمبکلی طمع آرد آنگاه یکسر
چو دشمن بشاشت نماید بیندیشکه زیر بشاشت بلائیست منکر
اگر چند باز از کبوتر نترسدولیک از پی حزم باشد زره ور
چنان لعب بر دشمن افکن که از دفعنپردازد او با تمنای دیگر
عدو ار یکی ار صدند ار هزاراندتو و نیت خوب و رای مظفر
همی تا برون آرد این زرد مهرهسپیده دم از جیب این سبز چنبر
مباد اندر ایام یک لحظه خالیز تو بالش و ازعدوی تو بستر
مقاصد پس پشت افکن چو مسندفلک زیر پای اندر آور چو منبر
همه جرم‌بخشا همه عفوفرماهمه علم‌پرور همه عدل‌گستر