شمارهٔ ۵۳ - در نکوهش دنیا
الحذار ای غافلان زین وحشت آباد الحذارالفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملولزین هواهای عفن وین آبهای ناگوار
عرصهای نادلگشا و بقعهای نادلپذیرقرصهای ناسودمند و شربتی ناسازگار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاهظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
امن در وی مستحیل و عدل در وی ناپدیدکام در وی ناروا صحت در او ناپایدار
سر در او ظرف صداع و دل در او عین بلاگل در او اصل زکام و مل در او تخم خمار
مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصمجهل در دست تیغ و عقل را در پای خار
ماه را نقص محاق و مهر را ننگ کسوفخاک را عیب زلازل چرخ را رنج دوار
نرگسش بیمار یابی لالهاش دل سوختهغنچهاش دلتنگ بینی و بنفشهاش سوگوار
صبح او پرده در آمد شام او وحشتفزایابر او پیک گذار و برق او خنجر گذار
اندرو بی تهمتی سیمرغ متواری شدهوانگهی خیل کلنگان در قطار اندر قطار
ناف آهو دیده مستودع چندین بخورشودهان شیربین باآن بخراز بس بخار
رو، دریا بین پر از آژنگ از بس خارو خسوانگهی جیب صدف بین درج در شاهوار
باز دروی با هنر ها دیده ها بر دوختهکرکس خس طبع دروی از تنعم دیده خوار
اندرو طاوس با آن حسن باپای سیاهپس کشف آندست و پای ز شتر کرده نگار
شیر را از مور صد زخم اینت انصاف جهانپیل را از پشه صدرنج اینت عدل روزگار
شمع راهر روز مرگ و لاله را هر شب ذبولباغرا هر سال عزل و ماه را هر مه سرار
از پی قصد من و تو موش همدست پلنگوزپی قتل من وتو چوب و آهن گشته یار
تو گزیده اینچنین جائی بر ایوان بقاراست گویند آن کجا عنوان عقلست اختیار
ای تو محسود فلک هم آزرا گشتی اسیروی تو مسجود ملک هم دیو را گشتی شکار
مولد اصلی تو دارالقرار آمد بروتا ببینی جای خویش آنجا مکن اینجا قرار
هیچ میدانی که اینجابا حرفی مهره دزدجان همی بازی و خصلی برلب خال قمار
خیزد کاندر عالم جان مسندت افراشتستبرفشان پس دامن از این خاکدان خاکسار
زیر تو گردست و بالا دود بگریز ازمیانپیش از آن کز دود و گردت دیدگان گردد نگار
سرو تو جفت کمان شد هم نگردی محترزمشک تو کافور گشت آخر نگیری اعتبار؟
رومی روز آب کارت بردو تو در کار آبزنگی شب رخت عمرت بردو تو درپنج و چار
چند بر بوی فزونی از پی ده یازدهگاه قندوگاه هار و گاه راه قندهار
از پی روزی چه باید تاختنها تاختنوز پی بیشی چرا باید دویدن تا تتار
حق چو قسمت کرد ضامن شد بتأکید قسمهم نمیداری تو رازق را بسوگند استوار؟
حرص دانی چیست؟ رو به بازی طبع خسیسخشم دانی چیست؟ سگ روئی نفس نابکار
آهوی تست این پلنگی و سگی وروبهیبگذار مردی از ینان هم بهمشان واگذار
پای در کعبه نهاده بت چه داری در بغلروی زی محراب کرده سگ چه گیری در کنار
سایه پرورد بهشتی نازنین حور عینقره العین وجودی نایب پروردگار
بر کفت داده قدم از جام کرمنا شراببر سرت کرده ازل از نقد فضلنا نثار
چیست آن آشوب قومی غمزلطف لایزالچیست آن ناموس مشتی خاک فضل کردکار
جبرئیل از کاروان لطفش ارباز اوفتددست قهر کبریا بر شهپرش دوزد غیار
و آسمان از همرهی فضلش ار باز ایستدگردد اندر ساعت از سنگ حوادث سنگسار
تو چنین بی برگ در غربت بخواری تن زدهوزان برای مقدمت روحانیان در انتظار
در گشاده بار داده خوان نهاده بهر توتو چنین اعراض کرده از همه بیگانه وار
چند خواهی بود در مطموره کون و فسادیکرهی برنه قدم بربام این نیلی حصار
تاجهانی بینی آنجا ایمن از دردفناتا هوائی یابی انجا فارغ از حشوغبار
تا چو روح صرف گردی بر حقایق کامرانتا چو عقل گردی بر دقایق کامکار
تاببینی صورت هر چیز را چونانکه هستتا که بشناسی سر از دستار و گوش از گوشوار
تا خیار آنجا همه سرسبز بینی چون خیارتا شرار آنجا همه کم عمر یابی چون شرار
خوشدلی خواهی نبینی بر سر چنگال شیرعافیت جوئی نیابی دربن دندان مار
تاکی اینحال مزور راه باید رفت راهتا کی این قال محرف کار باید کرد کار
ره بقرآنست کم خوان هرزه یونانیاناصل اخبارست مشنو قصه اسفندیار
صد هزاران غول در راهند و توحیرت زدهشاهراه از چشم مگذار الله الله زینهار
دوزخ تو چیست میدانی؟ زبان و دست تواین سخن بازیچه نبود نزد مرد هوشیار
زانکه اینجا اززبان و دست تو گر رسته اندخواهی آنگه بودن از دوزخ بدانسر رستگار
قوت پشه نداری جنگ باپیلان مجویهمدل موری نئی پیشانی شیران مخار
چند سختی با برادر ای برادر نرم شوتا کی آزار مسلمان ای مسلمان شرم دار
بوده یکقطره آب و پس شوی یکمشت خاکدر میان چیست این آشوب و چند ین کارزار
تو بچشم خویشتن بس خوب رویی لیک باشتا شود در پیش رویت دست مرگ آیینه دار
از درون زیفی زبیرون سرخ رو لیکن چسودبوته دوزخ همی نیکو برون آرد عیار
دست دست تست انا لحق میزن ایخواجه ولیکچون بپای دارت آرد مرگ آنگه پای دار
لطمه از شیر مرگ وزین پلنگان یکجهانقطره از بحر قهر وزین نهنگان صد هزار
از تو میگویند هر روزی دریغا ظلم دیوز تو میگویند هر سالی عفی الله ظلم پار
روبها گشته است بوالعباس و دلها بولهبزانکه سرها ذوالخمارست و زبانها ذوالقفار
ظلم صورت می نبندد در قیامت ورنه منگفتمی اینک قیامت نقد و دوزخ آشکار
آخر اندر عهد تو این قاعدت شد مستمردر مساجد زخم چوب و در مدارس گیرودار
دین چورایت ضعیف و ظلم چون دستت قویامن چون نانت عزیز و عدل چو نعرض تو خوار
وه که سیاف قدر چون میکشد بهر تو تیغوه که جلاداجل چون میزند بهر تو دار
جهد آن کن تا درین ده روزه ملک از بهر نامصدهزاران لعنت از تو بازنماند یادگار
گه زمال طفل میزن لوتهای معتبرگه زسیم بیوه میخر جامه های نامدار
تا که از تو حشوه های نرم سازد دلق خاکتاکه از تو لقمه های چرب جوید حلق مار
هم شود زآه کسی خیل سپاهت ترت و مرتهم کند دود دلی اسب و سلاحت تارو مار
روز سگ میباش و شب مردار تا از خود خوریهمچو آتش کو هم از خود خورد وقت اضطرار
دین بدنیا میفروشی نیست بس سودی در اینباش تا تو بازگیری در قیامت این شمار
تو همی سوزی ضعیفانرا که هین جامه بکنتو همی سوزی یتیمانرا که هان اقچه بیار
شیخ ابویحیی چگونه داندت زهمچوزرخواجه مالک چو نتداند سوخت چو قمار
وجه مخموری تو بربوریای مسجدستوزمسلمانی خویش آنگه نگردی شرمسار
اطلس معلم خری از ریسمان بیوه زنوانگهی نآید ترا از خواجگی خویش عار
گربدیباهای رنگین آدمی گردد کسیپس در اطلس چیست گرک و در عبائی سوسمار
باش تا چون باز دراد صدمت یک نفخ صورهم زمین را از قرار و هم فلک را از مدار
روشنان چرخ رابینی فرو کشته چراغبختیان کوهرا بینی فرو کرده مهار
نفسها اماره و لوامه اندر گفتگویروحها انسانی و حیوانی اندر کار زار
خویشتن در صورت سگ بازیابی آنزمانکز سر توبرکشد مرگ این لباس مستعار
شد دراز این تر هات ایخواجه کوته باز کنکز سخن آن به که باشد در لباس اختصار
ای خدا پیوسته دارامداد لطفت وزکرمتازه دار ارواح مارا همچو گل درنو بهار
جوشن حفظت ز سفت غفلت ما بر مکشپرده عفوت ز روی کرده ما بر مدار
زانچه دارم در مپرس و زانچه خوردم وامجویزانچه کردم در گذروزآنچه گفتم در گذار