گنج

شمارهٔ ۳۹ - گویا مدح مجیرالدین بیلقانی باشد بعد از ذم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ادهد۴۶ بیت
ایکه موج سینه تو غوطه دریا دهدپرتو طبعت فروغ عالم بالا دهد
گر ضمیر غیب گوی تو براندازد تتقبسکه تشویر عروس کلبه خضر ادهد
ورزمنشور بیانت نقطه خواند فلکبس که خط استوا قد را خم طغرادهد
خاطر آتش مثال تست و طبع آب وشکاب و آتش را همی تبلرزو استسقادهد
سر تو وقت تفکر چون کند معراج عقلآسمان آواز سبحان الذی اسری دهد
حسن رای تو دوار گنبد گردون بردصیت فضل توصداع صخره صمادهد
نکته ا ز شرح فضلت پایه دانش نهدقطره از رشح کلکت مایه دریا دهد
طبع تو وقت تصرف قلب گرداند زمانگربراندیشد که دی که را صورت فردادهد
چونتو غواصی کنی در بحر فکرت آنزمانناطقه زهره ندارد پیش تو کاوادهد
مدح و ذمت زهره و مهره دردم افعی نهدلطف و عنفت آب و آتش در دل خارادهد
پیش لطفت گر صبا از خوشدلی لافی زندنکبت گردونش سر گردانی نکبادهد
در بنا نت چیست مرغی کزره منقار خویشگوهر اندر بیضه های عنبر سارا دهد
کبک و طوطی سخن طاوس جلوه زاغ رویکو بطفلی در نشان خانه عنقادهد
ازره صورت جمادی صامتست آری ولیکگاه معنی خجلت هر زنده گویا دهد
راست چو نبر صفحه کافور گرددمشگباراز رخ رضوان طراز طره حورادهد
گر زبانکار د چو نمیزان دوسرکردش رواستکاسمانش زان کمر ماننده جوزادهد
لوح محفو ظست در دستت قلم ورنیست چوناز دل غیب اینهمه اسرار بر صحرا دهد
چون من از اعجاز کلک تو سخن رانم همیجان فضل اقرار آمناوصدقنا دهد
دوشم از روی نصیحت گوشمالی دادعقلعقل دایم گوشمال مردم دانا دهد
گفت کای ذره برو خورشید خودرا با ز جویتا زفیض نور خویشت رتبتی والادهد
رایت سلطان نظم و نثر اینک در رسیدتا سپاهان را شکوه جنت المأوا دهد
تو چنین دامن کشیده سر فرو برده که چهفضل گو کت رخصت این یار نازیبا دهد
گر نئی خفاش از خورشید متواری مباشتا مگر زین کنج محنت زایت استغنا دهد
او نه خورشید یچو موسی دیده پردازست کومرغ عیسی راهمه خاصیت حربادهد
بوکه بردارد سبل از دیده طبعت که اوچون دم عیسی جلای چشم نابینا دهد
خیز و بیتی چند بنویس و خدمت بربخوانتا زحسن الستماعت قرب اوادنی دهد
خلعت تحسین فزون از قدر تو باشد ولیکدور نبود از کرم کت منصب اصغادهد
هیبت او گر کند چاوشیی نفرت مگیرلطف او خود جای تو در حضرت اعلادهد
پیش موسی ساحری اینمحض مالیخولیاستنزد عیسی لاف طب این علت سودا دهد
گردشمعفضل چو نپروانه گرطوفی کنمدر لگن سوزد مرا ور خنده تنها دهد
آنکه شاخ سدره حکمت نهال باغ اوستاحمقی باشد که اورا بقلةالحمقا دهد
پیشخورشید ار نفس زدصبح خاصه ماه دیمعنی دیگر ندارد قوت سرمادهد
پیش طبع مهره بازش شعبده نتوان نمودکوشه و شش بیش این نه حقه مینا دهد
لاف رویاروشدن بااو نباید زد از آنکنیم بیتش مایه صد شاعر چون ما دهد
آنکه مایه زوبردبی او سخندانی شودورنه بااو ر یشخند خویشتن عمدادهد
ماه کاستمداد نور از چشمه خورشیدکردچون ازو دور اوفتد نور همه دنیا دهد
ورنه ازچشم همه عالم بیفتد چون سهاگرشبی خود را بر خورشید روشن وادهد
گوهر معنی بسی دزیده ام از نظم اوزان گهرهائیکه شرم لؤلولالا دهد
اختراز خدمتش زانست کو گردزدیافتیاببرد دست او یا گوهر ش واجادهد
گفتم ای نورالهی ایکه فیض سایه اتبرملک تفضیل نسل آدم و حوا دهد
ایکه گرمه خوشه چیز خرمن فضلت شودکمترینش خوشه پروین بود کورادهد
آمدم اینک بخدمت جزومدحت در بغلزانکه عق لکل زمدحت رونق اجزادهد
گرچه الفاظش رکیکست و معانی س ضعیفلیکن آنراتربیت هم لطف مولانادهد
از سلیمان یاد کن و زمور وز پای ملخاین از ان دستست درد سر همی زیرا دهد
تا بدست شعشعه این خوش و شاق تیغ زنبنگه لولوی شب را هر سحر یغما دهد
ساحت تو اهل معنی را پناهی باد وهستکز حوادثشان پناه این عروة الوثقی دهد