شمارهٔ ۳۸ - در مدح صدر اجل شرف الدین علی
جانم از جام می شکر یابدگر لب لعل آن پسر یابد
چرخ باروی همچو خورشیدشحلقه مه برون در یابد
در رخش تیز اگر نگاه کنیرویش از نازکی اثر یابد
دیده گر قصد آن کند که مگرزانمیان و دهان خبر یابد
از دهانش اثر سخن بیندوز میانش نشان کمر یابد
باد از رشک حلقه زلفشبند و زنجیر بر شمر یابد
یارب از چیست تلخ پاسخ اوچون همی بر شکر گذر یابد
ای مهی کز ستاره دندانتمه شب تیره راهبر یابد
چشم تو مست گشت وزلف همیمی از آن لعل چون شکر یابد
مهر باتو کم از مهی که فلکدم طاوس جلوه گر یابد
عاشقت زان امیدتاچو رباببر کنارتو سر مگر یابد
با تو رگ راست تر بود هرچندگوشمال از تو بیشتر یابد
آه ترسم که غصه من خوردمراحت از تو کسی دگر یابد
دود جان منست اینکه فلکچون کلف بررخ قمر یابد
دل بگوید شکایت تو اگررخصت از صدر نامور یابد
شرف الدین جهان فضل و هنرکه جهان زوشکوه و فر یابد
فلک از عفو و خشم او داندهر چه زاسباب نفع و ضر یابد
ملک از لطف و عنف او بیندهر چه زانواع خیر و شر یابد
همتش از علو چو در نگردچرخ چون ذره مختصر یابد
عزم او قوت از قضا گیردحزم او قدرت از قدر یابد
کوه در خدمتش کمر زان بستتا زخورشید طرف زر یابد
خرج یکروزه اش وفا نکندهر چه ایام ما حضر یابد
زاتش خشم جانگدازش خصممدت عمر چون شرر یابد
چرخ از شرم زر فشاندن اوچشمه آفتاب تر یابد
مثل خود زیر چرخ آینه فامهم در آیینه یابد ار یابد
سعد گردد چو مشتری کیواناگر از طالعش نظر یابد
نیش در خصم او خلد عقربگر ز اکلیل تاج زر یابد
گر صبا لطف طبع او گیردچشم نرگس ازو بصر یابد
نی میان بست پیش اوده جایزین سبب در دهان شکر یابد
بثتایش دهان گشاد صدفلاجرم دل پر از گهر یابد
جان بخندد زخلق او چون گلکه نسیم دم سحر یابد
حکم او با قضا زند پهلورای او از قدر حذر یابد
بودیعت زجود او دارندتروخشک آنچه بحروبر یابد
عالم السر نخوانمش لیکنهمه رمز نهفته در یابد
دیده خیمه حباب بر آب؟دشمنش عمر آنقدر یابد
کرد دولت ضمان که تا جاویدبر همه آرزو ظفر یابد
گی رسد سوی مرد تیغ اجلاگر از حزم او سپر یابد
سخن از مدح او بها گیردزانکه تیغ از گهر خطر یابد
ای بزرگی که در مناقب توگوش گردون بسی عبر یابد
کی گمان برد طبع کز عدلتآتش و آب در شجر یابد
روز رزمت فلک فضای هواپر زارواح جانور یابد
جگر خصم تو چو تشنه شودزاتش تیغت آبخور یابد
تیغت ارنیست عقل و جان بصفااز چه در مغزودل مقریابد
پیک دیوان تست ماه فلکزان همه رونق از سفر یابد
تا بزرگی واصل همچو گهرشرف از ذات پر هنر یابد
شرف از اصل تو شرف گیردهنر از ذات تو گهر یابد
بسته سوفار تیر تو بر زهخصم پیکانش در جگر یابد
تا فلک بر جهان گذر داردتا قمر بر فلک ممر یابد
باد خصمت چنانکه هر روزیمحنت ازروز دی بتر یابد