گنج

شمارهٔ ۳۰ - در مدح امیر عزالدین

ترکم امروز مگر رای تماشا داردکه برون آمده آهنگ بصحرا دارد
طره چون غالیه گرد سمنش حلقه زدهخه بنام ایزد یارب که چه سودا دارد
لعل شکر شکنش پرده مرجان سازدمشک عنبر فکنش پروز دیبا دارد
چهره تابان در زلف شبه رنگ درازچون مه چارده اندر شب یلدا دارد
گر نه خورشید پرستست سر زلف دوتاشپس چرا گرد مه از مشک چلیپا دارد
آه کاین حقه آیینه مثال اعنی چرخمهره بازی همه زان نرگس رعنا دارد
عشق را ملک دل اقطاع بدان دادستندکز خم ابروی او چنبر و طغرا دارد
تیر غمزه چو در آرد بکمان ابرودل بغارت ببرد کاصل ز یغما دارد
بدلی نیست مرا هیچ بخیلی با دوستغم جانست نه قصد دل تنها دارد
نی خطا گفتم وین لفظ برون از عقل استهر چه زین شیوه بود روی بسودادارد
خود غم عشق دلی را نکند سست که جاناز پی خدمت آن حضرت والا دارد
عزدین میر جهان داور غازی صمادآنکه در دولت و دین قدر معلا دارد
آنکه هنگام شجاعت دل شیران داردوانکه در وقت سخاوت کف دریا دارد
دست قدرت کمر غایت مقصود کندپای همت زبر کنبد دروا دارد
آسمان پشت دوتا دارد در خدمت اوزانکه در خدمت سلطان دل یکتا دارد
زرد گشت آتش از هیبت خشمش چو نانکآهنین حصن خود اندر دل خارا دارد
مشتری خواست بسی تا بخرد خدمت راآن مرصع کمر بسته که جوزادارد
اگر از مدحت او جزوی برکان خوانیبرفشاند زرو سیمی که در اجزا دارد
هرچه انواع اما نیست میسر بادشکانچه اسباب معالیست مهیا دارد
زه زه ایمیر قدرت قدر گردون قوتکه کمانت صفت چرخ توانا دارد
چیست آنمرغ اجل پر که خدنگش خوانندکه عدو ترکش اوازدل واحشا دارد
گر کمند تونه چون عفو تو شد خصم نوازدست دایم زچه در گردن اعدا دارد
دو زبانست عدوی تو ولی ازرحمتکه زبان دردهن خصم تو عمدادارد
خنجر تیز زبان تو بخواند یک یکراز خصمت که نهانش زسویدا دارد
عاریت دارد از آن شعله الماس صفتگوهرین رنگی کاین گنبد خضرا دارد
مجلس بزم تورا چرخ که داند که دروکمترین را مشگی زهره زهرا دارد
صبح را دم بخلاف تو زدن زهره بود؟چرخ بیرونشدن از حکم تو یارا دارد؟
وجه یکروزه جودت نبود گردون راهر چه دردفتر من ذلک و منها دارد
خصمت از هیبت تیغ تو چنان لرزانستکزجهان آرزوی مرگ مفاجادارد
وهم تیز تو در آیینه دل می بنددسر غیبش که پس پرده مهیا دارد
آفرین باد برآن کوه روان مرکب توکه دل زیرک و اندیشه دانا دارد
زهره شیرو تن پیل و تک آهوی دشتدیده کرکس و بیداری عنقا دارد
چزخ شکلست و مرا ور از مجره است عنانماه سیر است و رکابش زثریا دارد
هر کجا عزم کنی پیشتر از عزم رسدهر کجا قصد کنی نعل برانجا دارد
گر بتابی تو عنانش بجهد از تندیتا بدانجای که دی صورت فردا دارد
سایه از همرهیش باز پس افتد بیشکگاه جستن اگر اورا نه محابا دارد
چون قضا تازد اگر سوی نشیب آغازدچون دعا تازد اگر روی ببالا دارد
وقت جستن بمثل قوت صرصر داردگاه جولان بصفت گردش نکبا دارد
ابراز گردهمی سازد و باران از خویبرق اندر جهش و رعد در آوا دارد
ایخداوند من از چاکرت این گردون نامبکه نالم که سر عربده با ما دارد
جور او بخرد را عیش منغص کردستدور او نادانرا عیش مهنا دارد
هر کجا بی هنری هست بوی میبخشدبیشتر زانکه از ایام تمنا دارد
ماهی گنک از و بستر مرجان سازدصدف گور ازلؤلؤ لالا دارد
چون منی را ز پی لقمه و خلقانی چندهر زمان بردر هر دون بتقاضا دارد
هنر و فضل مرا فایده آخر چه بودچون مرا بردر هر بیهنری وا دارد
مشک را نفس خویش چه راحت باشدکش همی باجگر سوخته همتا دارد
یا هما را چه شرف باشد بر سگ چو همیز استخوان خورد نشان هردو مساوا دارد
جاودان زی تو که ایمن بودا از نکبت چرخهرکه چون درگه تو مفزع و ملجا دارد
تاهی باد صبا از پی مشاطه گریطره شاخ بنورز مطرا دارد
بیخ عمرت را از چشمه حیوان باد آبتا چو شاخش زپس پیری برنا دارد
می خورو سیم ده و تیغ زن و دوست نوازکه فلک خصم ترا یکسره رسوا دارد