گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح ابوالغنائم سعد الملک

زهی محل رفیعت برون زاوج سمازهی مقر جلالت فراز چرخ علا
وزیر عالم عادل قوام دولت و دیننظام ملت اسلام سید الوزرا
خدایگان وزیران مشرق و مغربابوالغنایم سعد آن جهان فضل و سخا
فلک محل و ملک خوی و مشتری طلعتزمانه فعل و زمین حلم و آفتاب عطا
قمر رکاب و زحل قوت و عطارد کلکستاره جنبش و بهرام کین و زهره لقا
بسروری گهر کان دولت و ملتبمردمی خلف صدق آدم و حوا
فرود قدر بلند تو رفعت گردونبزیر پایه جاه تو عالم بالا
مضاء قوت رایت رونده تر ز قدرنفاذ سرعت امرت دونده تر ز قضا
بساط عدل تو گسترده در بسیط زمینشعاع رای تو رخشنده در فضای هوا
رسیده پایه جاهت بتارک کیوانگذشته رایت رایت ز گنبد خضرا
بسوده دست جلال تو دامن عیوقسپرده پای کمال تو ذروه اعلی
عنان چرخ بدست تصرف مطلقنهان غیب بر رای روشنت پیدا
صریر کلک تو چون صور باعث ارواحضمیر پاک تو چون غیب مدرک اشیا
جریده کرم و دفتر صنایع راکف تو بارز و حشو و فذلک و منها
جهان تند نگشته بجز ترا طائعسپهر پیر ندیده دگر چو تو برنا
بدرگه تو فلک را گذر بدستوریبحضرت تو خرد را خطاب مولانا
مکارمت چو ابد فارغ آمد از مقطعبزرگیت چو ازل خالی آمد از مبدا
کمینه خادم درگاه عزم تست صواببرون ز ترکستانهای رای تست خطا
مطیع امر تو بودن سعادت کبریخلاف رای تو جستن نتیجه سودا
نه جز بوقت سخاوت بسوده دست توزرنه جز بلفظ شهادت شنوده کس ز تو لا
کف تو واهب ارزاق بوده همچو سحابدر تو قبله حاجات بوده همچو سما
ز سهم هیبت تو روی دهر گشته دورنکز حرص خدمت تو پشت چرخ گشته دوتا
اگرت گویم بحری بباید استغفاروگرت گویم ابری بباید استثنا
بابر مانی و جود تو قطره بارانببحر مانی و لفظ تو لؤلؤ لالا
خلاف تو بچکاند ز خاره قطره خونوفاق تو بد ماند ز شوره مهرگیا
هر آنچه دخل نباتست و معدن و حیوانبخرج بخشش یک روزه ات نکرده وفا
شکوه کلک تو اندر بنان میمونتهمی نماید چون در کف کلیم عصا
ز خط امر تو هرکز برون نهادن پایفلک ندارد والله زهره و یا را
وقار وحلم تو گر هیچ کوه را بودیبعمرها نشنیدی کسی ز کوه صدا
ز عدل تست که بر کف نهاده طاسی زرمیان صحرا سرمست نرگس رعنا
روایح کرم شاملت که دایم باداگر طلیعه روانه کند سوی صحرا
زبان سوسن ناید زخاک جز ناطقنه چشم نرگس آید زباغ جز بینا
وگر شعاع سرتیغ بچرخ رسددو نیمه گردد بهرام چرخ چون جوزا
بخطه ی که دراو حزم توکشد سدیفلک نیارد گردن تعرضی آنجا
اگر نه بهر هلاک عدوی تو بودیزآفرینش بیرون بدی مجال فنا
همی نماید کان با کفت عتابی خوشکه کرد جود تو یکبارگی مرارسوا
همی چه خواهی از بحر وکان که با جودتسپهر هست بر افلاس کان و بحر گوا
ز سهم خشم تو لرزان وزرد شد آتشاگر چه جای گرفتست در دل خارا
دوچیز هست که آن نیست مرتر ا بجهاناز این دو گانه یکی عیب ودیگری همتا
عطای تست مهیا که میرسد بر خلقنه بار منت با او نه وعده فردا
عجب تر آنکه سر کلک تو بگاه بیانهمی نماید در ساحری ید بیضا
خدایگانا صد را بچشم عفو نگردر این قصیده که نامد چنانکه بود سزا
شکوه حضرت جاه ترا چو اندیشمهمی بسوزد معنی بلفظ در حقا
پدید باشد آخر همی توان دانستکه تا کجا بتواند رسید خاطر ما
طراز خاطر مدح تو چیست لااحصیکه قاصر است ز کنهش تصرف شعرا
فریضه کردم بر طبع خود ز مدحت توبعذر این سخنان صد قصیده غرا
همیشه تا که نباشد چو آسمان ذرههمیشه تا که نتابد چو آفتاب سها
رفیع جاه تو اندر ترقیی باداکه اندر اونرسد گرشود دو اسبه دعا
زمین سراسر ز یر نگین تو چونانکه حد پذیر نباشد که از کجا بکجا
همیشه بر سر اعدای تو کلاه هلاکمدام بر تن احباب تو قبای بقا