شمارهٔ ۲ - لغز باسم آب
آن جرم پاک چیست چو ارواح انبیاچون روح بالطافت و چون عقل باصفا
از باد همچو جوشن و از آفتاب تیغاز شبه همچو آینه وز لطف چون هوا
نازک دلی لطیف که از جنبش نسیمرویش پر از شکن شود و چشم پر قذا
خالی ز نقش و رسم چو صوفی کبود پوشفارغ زرنک و بوی چو پیران پارسا
گاهیچو سیم و گاه چو سیماب و گاه یشمگاهی بلور ساده و گه در پر بها
گه یار نفس ناطقه از راه تربیتگه جان نفس نامیه در نشوو در نما
هم مغز افرینش و هم مایه حیاتهم دایه شجرها هم مادر گیا
گه خوار و گه عزیز و گهی پست و گه بلندگه تیره گاه صافی و گه درد و گه دوا
گردنده مطیع و خروشنده خموشمردافکنی ضعیف وسبک قیمتی روا
ازعذب وازخوشی می و شکر نمایدتوز تلخ و شور گوهر و عنبر دهد ترا
از قدر همچو مهرو ز قدرت چو آسماناز رنک چون زمرد و از شکل اژدها
گاه از میان کوه گشاید همی کمرگاهی عنان بسوی گلستان کند رها
گاهی زندبهر نفسی چنین بروی درگاهی کند زدست خسی پیرهن قبا
خوشخوارتر زنعمت وشیرین تر ازامیدسازنده تر زدولت وروشن تراز ذکا
باچشم عاشقان و رخ دلبران قرینوزچشم سلفگان ورخ مفلسان جدا
نقاش نیست ازچه نگاردهمی صورحمال نیست بارگران میکشد چرا
همخانه نزد او نرسد جزبجوش و جنکبیگانه اندر او نشود جز بآشنا
چشمش چو چشم مردم آزاده درفشانزاسیب دور چرخ ولی چرخ آسیا
که همعنان باد صبا گشته در سفرکه در رکاب خاک زمین گشته مبتلا
راز دلش ز صفحه رویش بود پدیدهکچون زروی عاشق دلداده در هوا
گه در شمر زباد بزنجیر کرده پایگاهی عنان او شده از دست او رها
خواننده نی و دارد پیوسته در کنارگاهی سفینه گه ورقی چند بی نوا
گاهی غریب را بنماید طریق سیرگاهی طیب را بنماید دلیل داء
چون حکم ایزدی سبب صحت و سقمچون دور آسمان سبب شدت ورخا
پیوسته در حمایت او لشکر بلادهمواره در رعایت او اهل روستا
مقصود جستجوی سکندر بشرق و غربمطلوب آرزوی شهیدان کربلا
گاهی دهد بتیع زبان رونق سخنگاهی زبان تیغ بدو یابد انجلا
صافی دلست لیک شود چون منافقانهمرنک آنکه باشد با آنش التقا
دودی ازو بر آید وانگه شود عرقهرگه که آفتاب فلک رفت در خبا
فرعون گشته ازدم او باطل الوجودمانده ز شربت او دایم البقا
سنگین دلست مادر او ز ینسبب بودسنگین دلی چو مادر خود گشته در نما
گاهی چو جبرییل بخاک آمده ز ابرگاهی چو مصطفی زمین رفته برسما
گازر شده بگاه وجود مکوناتمعبر شده بگاه کرامات اولیا
گاهی گداخته تنش از تیغ آفتابگاهی شکافته دلش از ضربت عصا
زو سر فراز گشته همه چیز در جهانواوسر بشیب چون عدوی صدر مقتدا
مفتی شرع و خواجه عالم قوام دینآن آفتاب دانش و آن عالم ذکا
بحر علوم و کوه و وقار و سپهر مجدکان سخا و گنج کرم معدن حیا
بالفظ او چه فخر کند بحر از صدفبا دست او چه لاف زند ابر در سخا
علمش بجز بوقت مسائل نگفته لمجودش بجز بلفظ شهادت نگفته لا
بر سائلان سخای کفش کرده زرفشانبا زایران صریر درش گفته مرحبا
لطفش بر آن نسق که سحر بگذرد نسیمخلقش بدان صفت که بگل بروزد صبا
مسندازو منور چون ماه از آفتابمنبر ازو مزین چون شمس ازضیا
احکام او دلائل تأیید ایزدیالفاظ اوبقیت اعجاز مصطفا
برداست آفتاب زرای وی ارتفاعکرداست روزگار بصد روی التجا
فرمان مطلقش شده هم پهلوی قدرحکم روان او شده هم زانوی قضا
گر نیستی برای کف در فشان اودریا گهر چه دارد و خورشید کیمیا
ای دام جهل را سخن عذب تو نجاتوی درد فقر را کف دربار تو شفا
با چرخ هم عنانی و با بخت هم رکاببا عقل همنشینی و باغیب آشنا
هم از زبان کلک تو هر مشکلیست حلهم از بنان راد تو هر حاجتی روا
از شرم گوهر تو ستاره است ناتواناز قرص آفتاب از آن شد در احتما
ای ضدر صدر زاده وای خواجه جهانای معدن مکارم وای مرکز وفا
گردون که بنده تو بود آب من بریختمن هم ز بندگانم از او باز خر مرا
خونشد دلم زبسکه ز گردونستم کشیدجانم بشد ز بسکه ز هر دون برم جفا
در عهد چون توئی چو منی مانده ممتحندائم نداری از کرم خویشتن روا
در حضرت تو لاف نیارم زدن ولیکاز روی شاعری ننمایم بکس قفا
هر چند شاعری بگدائی فتاده استمن شاعرم بنام ولی نیستم گدا
از نظم من تقاضا هرگز نخوانده کسوز شعر نشان ندهد هیچکس هجا
چونانکه من برم بمعانی بکر راههرگز نبرده راه سوی آشیان قطا
انصاف من بده که همی خواهم از تو دادزیرا که بر سخن توئی امروز پادشاه
اینگفته به بنزد تو با آنکه گفته اندای جوهر لطیف چه چیزی تو حبذا
هر دو قصیده است ولیک این مثال آن؟هر دو ستاره است سهیل آنگه و سها؟
گرچه برنک هر دو یکی هست پیش چشمخاصیت زمرد ناید ز گندنا
معنی ربوده ایم ولیکن تفاوتستآهن ربا عزیز تر آخر ز کهربا
از من بر ندا گرچه بزرگند خوردهاآری ز خویشتن نبود کوه را صدا
هر چند منبع است خراسان وشاعرانپیوسته کرده اند بدان قوم اقتدا
اینجا سخن لطیف تر آیداز آنکه مشکخوشدم تر است اینجا از تبت و خطا
هر چند خواجگان خراسان بیک مدیحدادند بدره شان صلت وزرشان عطا
آن از پی صیانت عرض است و نام نیکنزبهر فضل مادح و نز جودت ثنا
در دیده میکشد همه کس تو تیاولیکاز عز دیده باشد نز فضل توتیا
گویند گژ زبانم کج باش گو زبانچون هست در معانی و لفظ استوا
طرف کلاه خوبان خود کژ نگوتر استابروی و زلف دلبر کژ بهتر و دوتا
نه ماه را ز قوت شمس است اعوجاج؟نه شاخ را ز حمل ثما ر است انحنا؟
تو حاکم جهانی اگر دعویی کنمنزد تو ا ین قصیده مرا بس بود گوا
کرد این عروس طبع مرا خطبه خاطبیکز روی کفو گفتم باشد بدو سزا
مشاطه خرد چو بر او کرد جلوهوزروی خوب معنی برداشتش غطا
خود جود بود عنین هنگام مکرمتوانگه نه فرض داد و نه کابینش کردادا
چو نرفت چار فصل درین باب بعد ازانفسخ نکاح فرمود استاد شعر ما
واینک بنات فکرم مانده هنوز بکراز کس نهفته نیست حدیثی است برملا
مقصود از ین حدیث همین بود تا شودمعلوم هر کسی که چگونه است ماجرا
من جوهر ار نبردم نزدیک جوهریخوردم کنون ز دست ملامت بسی قفا
پذیرفتم از خدای که نارم دگر بنظمبیتی مدیح کس بجز کس از مدحت شما
تا دست انتها نکشد دامن ابدتا از ازل نشان نتوان دادن ابتدا
پاینده باد همچو ازل جاه و حشمتتعمرت چو مدت ابد ایمن ز انتها
محروس باد جاه تو از نکبت زوالمعصوم باد جان تو از آفت فنا
حال ولی و حال عدویت بخیر و شرچونانکه رای عالی تو کرده اقتضا