گنج

شمارهٔ ۹ - فی مدح السلطان ابواسحق اناراللّه برهانه

نسیم غالیه سای است و صبح غالیه بارکجاست ساقی و کو باده گو بیا و بیار
به بزم دور به گردش در آور آن خورشیدکه مقطع ظلمات است و مطلع انوار
میی که در شب تاری جهان کند روشنچنانکه از شکن زلف عکس چهره یار
مفتّح در شادی رحیق لعل آسامفرّح همه غمها شراب نوش گوار
گران معامله شر نهاد شورانگیزسبک محاوره تلخ خوی شیرین کار
چو هجر تلخ ولیکن چو وصل جان پرورچو شوق ذوق فزا و چو عیش عقل شکار
میی که وقت صبوحی بود ز روی صفاچو آفتاب در آن آبگینه دوّار
میی که چون فکند عکس خویش بر گردونعیان شود همه اطباق چرخ را اسرار
میی که باشد و بر کف به یاد مجلس شاهبه رنگ لعل بدخشان و بوی مشک تتار
جمال چهره اقبال شیخ ابواسحقکه می کنند سلاطین به بندگیش اقرار
سپهر رفعت و خورشید رای و انجم خیلقضا نفاذ و قدر قدرت و جهان مقدار
غمام طبع و زمین حلم و آسمان شوکتزمانه حکم و فلک قدر و آفتاب شعار
چو کینه دشمن سوز و چو مهر عالم گیرچو بخت ملک ستان و چو چرخ گیتی دار
نشانه ای ز دل اوست بحر گوهر ریزنمونه ای ز کف اوست ابر گوهربار
ایا سپهر جنابی که هست یک نقطهبه جنب قبّه قدرت سپهر دایره وار
فلک به مهر تو دارد هزار دل گرمیجهان به ذات تو دارد هزار استظهار
به نزد بخشش تو قطره را ز دریا ننگبه جنب قدر تو خورشید را ز گردون عار
به هر دیار که امر تو آبْ آتش فعلبه هر طرف که نفاذ تو خاک باد آثار
تویی گزیده ایّام و حاصل دورانتویی خلاصه تکوین و زبده اطوار
ز کنه قدر تو قاصر شده اولوالالبابچو از اشعه خور دیده اولو الابصار
زهی بساط زمان را به کلک داده نظامزهی بسیط زمین را به تیغ داده قرار
ز طلعت تو جهان فال سعد می گیردبه جای طالع مسعود و اختر مختار
در آن مقام که لطفت شود مجاهز دهردهد طبیعت دی را مزاج فصل بهار
سپهر تند نیابد جمال صف نعالدر آن زمان که نشینی به صدر صفّه بار
رسید پایه قدرت به آن مقام که چرخبه جنب پایه او چون یکی بود ز هزار
به خدمت تو کمر بسته اند خُرد و بزرگچنانکه کوه به صحرا و کاه بر دیوار
چه غم که چرخ شود پست و عقل کل سرمستکه همّت تو بلند است و رای تو هشیار
جهان جاه تو آن طول و عرض یافته استکه آفرینش ازو قطره ای بود ز بحار
نخست روز قضا حلّ و عقد با تو گشادکه من ندارم با کار و بار عالم کار
دو خادمند یکی رومی و دگر هندوملازم در تو سال و ماه و لیل و نهار
نجوم را ز تبدّل تو کرده ای ایمنسپهر را ز تغیّر تو داده ای زنهار
عجب که خصم تو را در نخواهد افکندنچنین که خنجر تو تیز می کند بازار
در آشیان جهان طایری ست همّت توچو دانه هفت فلک را گرفته در منقار
عروس جاه تو آن دستگاه یافته استکه مهرش آینه است و سپهر آینه دار
مرا مدیح و ثنای تو گفتن اولیترکه وصف غمزه غمّاز و طرّه طرّار
قضا نفاذا پیش تو می کنم فریادز دست چرخ جفاکار و دهر مردم خوار
زمانه فایض درد است و ناشر اندوهسپهر معطی رنج است و مولع آز
ز خیط اسود و ابیض که آن شب و روز استببین به گردن دوران قلاده ادبار
زمانه شعبده باز است و طاس و مهره اوسپهر حقّه وش است و کواکب سیّار
بدان قدر که کسی دیده را زند بر همهزار شعبده مختلف کند اظهار
به صبح و شام ببین سحر چرخ را ز شفقکه موج می زند از خون دیده احرار
مراست در غم آن روزگار دون پروردلی شکسته تنی خسته خاطری افگار
هزار بار بود بیم آن به هر روزیکه بندم از ستم چرخ بر میان زنّار
ز تنگنای دلم بر فلک رسد هر دمنوای ناله زیر و فغان و گریه زار
به بوی صبح صفا هر شبی بود نزدیککه آب دیده بشوید سیاهی از شب تار
سپهر می برد از حد چرا تو تن زده ایبه سوی عجز گراید تحمّل بسیار
به آب تیغ فرو شوی از زمانه فتوربه باد گرز برآور ز روزگار دمار
سپهر و دور زمان را به جای خود بنشانستارگان را هر یک به جای خویش بدار
من و زمانه تو را هر دو بنده ایم اگرزمانه بر من مسکین جفا کند مگذار
در آفتاب حوادث بسوخت پیکر منتو آفتابی و از بنده سایه باز مدار
همیشه تا که به فصل بهار بر جوشدچو خون دشمن جاه تو لاله از کهسار
چو لطف تو نهد بند رشک بر دل گلهزار بار نهد بار بر دل اشجار
جهان ز سبزه نماید چنانکه پنداریکه آسمان و زمین حقّه ای ست از زنگار
ببندد ابربسی کلّه های رنگارنگکه می رسند سوی باغ لعبتان بهار
ز عندلیب و چکاوک به گوش جان آیدنوای غلغله چنگ و لحن موسیقار
درون حجله زنگار هر سپیده دمیعروس گل شود از بانگ بلبلان بیدار
ز فیض میغ شود تیغ کوه زنگاریبسان تیغ که از نم برآورد زنگار
چو سرو گلشن بختت همیشه بادا سبزچو برگ بید حسودت به باد داده قرار
مدام مجلست از خرّمی چو طرف چمنهمیشه بزم تو از رنگ و بوی چون گلزار
عدوّت همچو بنفشه کبود پوشیدهتو همچو نرگس مست و چو لاله باده گسار
به کامرانی و دولت بمان فراوان سالز عمر و ملک و جوانی و جاه برخوردار
فلک متابع تو بِالغُدُوِّ وَالا صالظفر ملازم تو بِالعَشِی والابکار