شمارهٔ ۸
به کنج مدرسهای کز دلم خرابترستنشستهام من مسکین بی کس درویش
هنوز از سخن خلق رستگار نیاَمبه بحر فکر فرو رفتهام ز طالع خویش
دلم همیشه از آن روی پر ز خونابستکه میرسد نمک جور بر جراحت ریش
مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منالگرفتهام به ارادت قناعتی در پیش
ندانم از من خسته جگر چه میخواهندچو نیست با بد و نیکم حکایت از کم و بیش