گنج

شمارهٔ ۹۴۰

قافیه: ردم۹ بیت
ز حد بگذشت در عشق تو دردمببین در آه سرد و روی زردم
به بالین من خسته گذر کننگر کز دیده غرقابیم دردم
طبیب درد دلهای حزینیبه جان آمد دل مسکین ز دردم
اگر خواهی که دردم را فزاییدهم شیرین نفس پیش تو دردم
بت عیسی دمی بنواز ما رادمی در کار این دلداده دردم
مرا جز بندگی کاری دگر نیستبگو تا جز وفاداری چه کردم
نظر کن بر من رنجور مهجورکه بس خون دل از دست تو خَوردم
منم مستسقی آن لعل پُر نوشدر آن چشمه‌ست گویی آب خَوردم
جهان بگرفت باری در فراقشز دیده آب گرم و آه سردم