شمارهٔ ۸۸۸
من فدا کردم سر اندر پای دلچون کنم زین به وفا بر جای دل
در ازل خیاط عشقم دوختهستجامهٔ حسن تو بر بالای دل
رای دل بر وصل روح افزای تستمن نمییارم گذشت از رای دل
بی سواد آن دو زلف عنبرینجان رسیدم بر لب از سودای دل
جان به بحز غم چنین مستغرقستمن کجا دارم کنون پروای دل
ای لب جان بخش تو جان را مقامای سر زلف توام مأوای دل
چون ز دستت سر نخواهد راندنای جهان در پای دل در پای دل