شمارهٔ ۷۹۲
دلبرا بر سر کوی تو فغانست امروزآتشم از غم تو در دل و جانست امروز
آتشی کز غم مهر تو مرا در جان بودبر دو رخسار چو ماه تو عیانست امروز
آنکه دوشم به کنایت سخنی میگفتیچون بدیدم به یقین حال همانست امروز
آشکارا شده عشق تو ولی در دل ماراز سربستهٔ آن دوست نهانست امروز
به امید شب وصلت که مگر دریابمحالیا خون دل از دیده روانست امروز
سر فدا کردم و عشقت بخریدم لیکنسر به سر سود به عشق تو زیانست امروز
گر تو خلقی بکشی زار وَگر بنوازیحکم و فرمان تو بر جمله روانست امروز