گنج

شمارهٔ ۷۶۹ - استقبال از حافظ

ای دل ار سرگشته‌ای از جور دوران غم مخورباشد احوال جهان افتان و خیزان غم مخور
تندباد چرخ چون در آتش عشقت فکندآبرویت گر شود با خاک یکسان غم مخور
گرچه چون یعقوب گشتی ساکن بیت‌الحزنیوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
در طلب باش و مباش از لطف یزدان ناامیدهم به امّیدی رسند امیدواران غم مخور
کعبه مقصود خواهی رو متاب از بادیهدل بنه بر درد از خار مغیلان غم مخور
درد او بهتر ز درمانست بنشین صبر کندرد دل را گر نیابی هیچ درمان غم مخور
اعتمادی نیست بر کار جهان خرسند باشآب باز آید به جوی رفته ای جان غم مخور
باغبانا صبر کن با زحمت زاغان بسازبلبل شوریده باز آید به بستان غم مخور
ای جهان تا کی دل از کار جهان داری ملولروزگارت عاقبت گردد به سامان غم مخور