شمارهٔ ۷۶۴
منم چون گوی سرگردان به گرد کوی آن دلبرز تاب زلف چوگانوش که ما را میزند بر سر
به عید دولت وصلش دل و جان میکنم قربانفدای روی زیبایش نباید کرد ازین کمتر
به ظلمات شب زلفش شدم گمره نمیدانمکه نور روز رخسارش کجا گردد مرا رهبر
به عنبر کردهام تشبیه زلف او خرد گفتاکجا نسبت توان کردن سر آن زلف با عنبر
به جای من بسی باشد تو را دلبر ولی دانممن مسکین ندارم در جهان جز تو کس دیگر
به حال زار من بخشای و بر چشمان خون بارمکه خون می ریزد از هجران تو بر روی همچون زر
زر و گوهر نمیدارم دریغ اندر فراق توجوانی را فدا کردم مرا از درد دل واخر
به وصلت شاد گردانم زکات حسن و خوبی راچه باشد گر چو سرو ناز آیی یک شبی در بر
به یاد حلقهٔ زلف و دهان تنگ شیرینتچو حلقه هر زمان از غم سر خود می زنم بر در
شبی بر ما گذشت و هم نظر بر حال زارم کرددعای دولتش گفتم که از جان و جهان بر خور