گنج

شمارهٔ ۷۰۸

گر آفتاب تجلیش روی بنمایددلا یقین که تو را کار بسته بگشاید
اگرچه هست بر آئینه صفا زنگاربه صیقل در توفیق زنگ بزداید
وگر چو زلف پریشانیم نباید دیداگر به یک سر مو در عنایت افزاید
چه حاجتست مرا بر دری دگر رفتنبه حال بنده اگر التفات فرماید
اگر کند نظری بر جهان ز روی کرمکلاه مهر ز فرق زمانه برباید
اگر نپروردم روزگار دون چه شودمرا عنایت پروردگار می‌باید
مرا ز دوست بباید شب وصال ولیبه حسن دلبر من هیچ درنمی‌باید
شدیم معتکف خاک درگه جانانز چرخ سفله ببینیم تا چه می‌زاید
اگر امید توان داشت عفو در عقبیاگر مراد جهانم نمی‌دهد شاید