گنج

شمارهٔ ۶۸۷

نسیم صبح مگر از دیار ما آیدکه بوی نکهت زلف نگار ما آید
خبر ز دوست چه داری بگو نسیم صبامگر قرار دل بی قرار ما آید
به زیر خاک بساطش چو خاک پست شدمکه خاک مقدم او افتخار ما آید
عجب ز بخت من و طالع ضعیف منستاگر به روز غمت بخت یار ما آید
کناره کرد ز ما بخت مدّتی چه شوداگر ز روی صفا در کنار ما آید
گر آید او سوی دلخستگان خود روزیفتوح روز و شب روزگار ما آید
ز کار شد دل و دستم نگار من نگرفتکدام روز نگارم به کار ما آید
میان معرکه او کسی نیارد شددمی که آن بت چابک سوار ما آید
میان حلقه عشّاق رفتم و گفتمجهان چرا چه سبب در شمار ما آید
ز جور خار میازار دل که هم روزیز خار گل دمد و نوبهار ما آید