شمارهٔ ۶۲۳
باشد که درد ما به تفقّد دوا کندکام دل ضعیف ز وصلش روا کند
آن سرو ناز رسته که در بوستان ماستباشد که از کرم نظری سوی ما کند
مردم ندامتی ز خطا بردهاند لیکتا چند چشم مست تو چندین خطا کند
بادا جدا ز کام و دل و آرزوی جانآن کس که یار ما ز بر ما جدا کند
بسیار وعدهای به وفا داد و بس عجببر عهد خویش دلبر ما گر وفا کند
گیرم وفا نکرد به قول خود آن نگارچندین جفا بگو تو که بر ما چرا کند
بیگانه خوی از چه شدی دلبرا کسیبیداد و جور این همه بر آشنا کند
ای محتشم تو سایه ز درویش برمگیرتا هر نفس که در گذر آیی دعا کند
تا آفتاب روی تو تابید در جهاندل رفت تا به سایه زلف تو جا کند