شمارهٔ ۶۰۶
دردمندان تو از وصل تو درمان طلبندیک نظر دیدن روی تو چو ایمان طلبند
همچو پروانهٔ سرگشته دلِ خلق جهانبر فروغ رخ تو راه شبستان طلبند
بلبلان را همه فریاد و فغان دانی چیستعاشقانند و به بستان گل بستان طلبند
در فراق رخ تو ناله برآورد هزاروین زمان باج خود از باده پرستان طلبند
غمزه شوخ و لب لعل تو با همدیگرزاری و سوز سحرگاه ز دستان طلبند
به شب دولت وصل تو ندارم دستیتیغ هجران تو را رستم دستان طلبند
چشم تو خون جهان ریخت ازو نیست عجبراستی و خرد و عقل ز مستان طلبند