گنج

شمارهٔ ۵۷۵

ما را به جهان جز غم روی تو نباشدمنزلگه ما جز سر کوی تو نباشد
مشک ارچه کنندش به سر زلف تو تشبیهاو هیچ نیرزد که به بوی تو نباشد
از دست صبا بوی سر زلف خدا رابفرست که دلجوی چو بوی تو نباشد
مه گرچه شب افروز و جهان گرد غریبستبی روی و ریا ماه چو روی تو نباشد
چون دیدهٔ جان و دلم از حسرت رویتای ماه دلفروز به سوی تو نباشد
گل گرچه دلفروز و جهان گرد حریفیستبویی بَوَدش لیک به بوی تو نباشد
زان زلف چو چوگان چه کند خسته دل منکاندر غم هجران تو چون گوی تو نباشد
در شانهٔ وصل من بیچاره نگاراچونست که یک تاره ز موی تو نباشد
در کوی غم روی تو ای جان جهانسوزشب نیست که صد آه ز روی تو نباشد