شمارهٔ ۴۶۶
دل ز ما برد و قصد جانم کردقصد این جان ناتوانم کرد
عشق روی تو ای بت سیمیندر همه شهر داستانم کرد
خون دل را ز راه دیده بسیآن دو دیده بر آستانم کرد
دل محزون ز دوستان بربودگوش بر قول دشمنانم کرد
غیر نوش لب شکربارتهرچه خوردم همه زیانم کرد
شکر الطاف او کنم شب و روزکه ثنای تو در زبانم کرد
کام جان مرا نداد شبینیک بدنام در جهانم کرد