شمارهٔ ۴۱
آتشی از رخ چرا افکندهای در جان ماهمچو زلفت ای صنم بشکستهای پیمان ما
سر فدای راه عشقت کرده بودم لاجرمدر غم هجران تو بر باد شد سامان ما
ای طبیب از روی رحمت چارهٔ دردم بساززآنکه از حد رفت بیرون چارهٔ درمان ما
هر که را یاری بود چون جان در آغوشش کشدجز جفا بر من نمیآید هم از جانان ما
ای مسلمانان مرا روزی دلی بودی مگرخود نمیدانم چرا بیرون شد از فرمان ما
گفتمش عید رخت از ما چرا داری بعیدگفت از آن کاین لاشه نیکو نیست در قربان ما