شمارهٔ ۳۵۴
دلبر چه زود از سر پیمان ما برفتاز رفتنش چه سوز که بر جان ما برفت
دردم چو عشق دوست که حالش پدید نیستهست و طبیب از سر درمان ما برفت
نشو و نما نکرد دگر شاخ نارونتا آن قد چو سرو ز بستان ما برفت
دیگر نخواند بلبل خوشخوان به صبحدمتا آن رخ چو گل ز گلستان ما برفت
جانا به چشم تو که نشد جمع خاطرمتا از بر آن دو زلف پریشان ما برفت
کی برفروخت کاخ دل ما به نور وصلتا از میانه شمع شبستان ما برفت