شمارهٔ ۳۴۰
دل من در فراق شیداییستخسته از درد ناشکیباییست
گر پریشان شدهست معذورستدایماً زان دو زلف سوداییست
عشق او را چگونه شرح دهمبی سخن در کمال زیباییست
قامتش را چه نسبت است به سرواعتدالی به حدّ رعناییست
چه کنم وصف نرگس رعناشگرچه در عین مجلس آراییست
ای دو دیده که روز و شب حیراندر رخت دیدهٔ تماشاییست
تا دوتا زلف تو به دست آمدجامهٔ دل ز شوق یکتاییست
دست افتادگان بگیر از غمچون تو را قدرت تواناییست
این دل خسته را به رغم جهانسر دیوانگی و شیداییست
نظر کردگار میدانیکه نه بر جاهلی و داناییست