شمارهٔ ۲۷۰
بی رخ عاشق فریبت در دو چشمم خواب نیستبحر عشقت را نمیدانم چرا پایاب نیست
از سر و سامان برآمد از غم عشقت دلمدر جهانم لاجرم جز درد دل اسباب نیست
موج بحر روز هجرانت مرا از سر گذشترحمتی هرگز تو را بر حال این غرقاب نیست
در شبان تیرهٔ زلفت گرفتارم بتازآنکه از روی دلارایت مرا مهتاب نیست
چون تویی محبوب دلهای حزین از روی لطفنور چشم من چرا هیچت غم احباب نیست
مردم چشم مرا ای نور دیده در جهانغیر طاق ابروانت دلبرا محراب نیست
همچو رنگ روی تو گل را ندیدم در چمنهمچو بوی زلف شب رنگ تو مشک ناب نیست
دوش در خوابم درآمد روی چون خورشید توبا معبّر گفتم و گفتا به از این خواب نیست