شمارهٔ ۱۷۹
جهان گر سر به سر بستان و باغستمرا با رویش از عالم فراغست
به زلفش مشک را تشبیه کردمبگفتا آن ز سودای دماغست
به هجران صبر نتوانم که وصلشتنم را جان و چشمم را چراغست
ز وصلم مرهمی نه بر دل ای دوستکهم از هجران تو بر سینه داغست
مرا در درد هجران ای دلاراممسلمانان چه جای باغ و راغست
کنون در گلستان وصلم ای جانبه جای بلبل شوریده زاغست
ز دست جور چرخ نامساعدکنون طوطی گرفتار کلاغست