شمارهٔ ۱۴۰
بختم دو دیده بر سر زلفین یار بستوز غصّهٔ زمانه غدّار دون برست
تا چهرهٔ جمال تو در پیش دل گشادنقشی بجز خیال تواَم دیده برنبست
باری خلیل خاطر ما هر صور که دیدجز صورت خیال تو در یکدگر شکست
از پا درآمدم ز غم هجر او و هیچنگرفت یک شبم ز سر لطف یار دست
چشمان مست تو به ستم خون دل بریختبیچاره بی دلی چه کند با نگار مست
در وقت صبح روی چو خورشید جلوه داددر باغ گل ز شرم رخش در عرق نشست
برخاست در میان چمن سرو قامتشچون زلف خویشتن دل سرو سهی شکست