شمارهٔ ۱۲۱۴
گفته بودم یار گیرم یار کودر جهان اکنون ز یار آثار کو
یار در عالم نمیبینم بسیوین زمان جز صحبت اغیار کو
پیش ازین بودی مگر مهر و وفانیک بین برگی از آن گلزار کو
بر امید وصل او جان دادهامگفت ای بیچاره آن بازار کو
گشتهام در گلشن وصلش بسیوز گل رویش مرا جز خار کو
خستل درد فراقت شد دلمای طبیب من مرا تیمار کو
از غمم جان بر لب آمد چون کنمغم بسی دارم ولی غمخوار کو
دل ببرد از دستم و واپس ندادسهل کار دل ولی دلدار کو
با عزیزان روزگاری داشتمای عزیز من از آن دیار کو
نور دیده مونس جانم بُد اودر غمش جز دیدهٔ خونبار کو