شمارهٔ ۱۱۶۱
این خراب آباد دل معمور کنماتم هجران به وصلت سور کن
جرعهای لعلش بنوش و مست شوهمچو نرگس چشم خود مخمور کن
پشت کن بر گفت و گوی مدعیروی بر روی بت منظور کن
صورت اخلاص من پوشیده نیستچشم بد یارب ز حسنش دور کن
همچو لاله دل بسوز و روی دلچون گل زرد از غمش رنجور کن
ای عزیز من که گفتت بنده رادایماً از وصل خود مهجور کن
گر به دارت میزند زان دم مزنچشم دل بر حالت منصور کن